بَلْ‌وا

وبلاگ شخصی حسام حسین‌زاده

بَلْ‌وا

وبلاگ شخصی حسام حسین‌زاده

در روزگاری که از یک سو، نوشتن در شبکه‌های اجتماعیِ مرسوم چیزی غیر از تقلیل نقد و اندیشه به‌نظر نمی‌رسد و از سوی دیگر، دوری از فضای فعالیت دانشجویی و محافل فکریِ دارای تریبون در بیرون از دانشگاه امکان ارائه و انتشار تحلیل‌های شخصی را برایم دشوارتر می‌کند، شاید «وبلاگ‌نویسی» فرم بهتری برای اندیشیدن و گفت‌وگو باشد!

۲۷ مطلب در بهمن ۱۳۹۷ ثبت شده است

(گفت‌وگو با الیور ناختوی)

ترجمۀ حسام حسین‌زاده

 

حرکت همیشه روبه‌جلو نیست، این دست‌کم چیزی‌ست که الیور ناختوی مدعی آن است. تز جامعه‌شناس جوان و شهیر آلمانی دربارۀ «مدرنیزاسیون واپس‌گرا» -چیزی شبیه اینکه چگونه پیشرفت‌های کنونی عقب‌نشینی‌های بزرگ را پنهان می‌کنند- حالا به فراتر از مرزهای کشورش گسترش یافته است. ناختوی بر این باور است که مقصر این واپس‌روی تا حد زیادی چیزی است که او «فقر در کار» می‌نامد، یعنی «بی‌ثباتی» که مفهوم رفاه و امنیت اقتصادی را نابود و موازنه‌های اجتماعیِ تاریخی را مختل کرده است. او که خود را «مارکسیستی مدرن» می‌داند، مراکز تماس، فروشگاه‌های فست‌فود، تیم‌های نظافت و... را فرایندهای تحرک نزولی می‌بیند که در حال گسترش به بخش‌های بیشتری از جامعه هستند.

نویسندۀ کتاب بحران پنهان آلمان: فروپاشی اجتماعی در قلب اروپا[1] از کارگرانی صحبت می‌کند که از دست رفتن موقعیتشان وحشت‌زده‌شان کرده، وحشتی که خودابرازی بیمارگونه در قالب کارایی و تولیدگرایی را موجب شده است. ناختوی، استاد دانشگاه بازل، استدلال می‌کند حتی در کشورهایی چون آلمان، با اعجاز اقتصادی عظیمش، «چهره‌هایی که از رشد اقتصادی سخن می‌گویند [سخنانشان] با تجارب روزمرۀ مردم هم‌خوانی ندارد.»

این مصاحبه توسط آنا کاربایوسا انجام شده و نخستین‌بار در ال پایس منتشر شده است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۷
حسام حسین‌زاده

(در ستایش سیاست رهایی‌بخش)

حسام حسین‌زاده

 

زامبی –این «دیگریِ» اخلاق‌ستیز، نیمه‌نیچه‌ای و خودمدار که «بیش‌مرده» است اما هنوز در مقام نمودگار مرگ و قساوت به زندگی ادامه می‌دهد- استعاره‌ای مناسب برای نوعی جدید از اقتدارطلبی است که سیاست امروزین ایالات متحد را قبضه کرده است. در این نوع اقتدارطلبی، ارضای بی‌مهار خویشتن به هنجار مصوب بدل می‌شود و مسائل عمومی در قالب خشم و جنون خصوصی مضمحل می‌گردند. قاعدۀ بازار به بیش‌مرده مجال می‌دهد تا قدرتی بی‌سابقه را در جامعۀ امریکا به کار گیرد و فرهنگ مدنی و سیاسی را تقریباً یکسره در خدمت سیاستی بازسازی کند که به تقسیم‌بندی دوست و دشمن دامن می‌زند، همچنان که دموکراسی به فضاحت سرمایه‌داری کازینویی بدل می‌شود –یعنی به حد اعلای سرشکستگی‌ای.

هنری ژیرو[۱]

 

این یادداشت نه دربارۀ زامبی‌ها که دربارۀ سیاست رهایی‌بخش است. اما این سیاست می‌خواهد رهایی از چه کسانی را برایمان به ارمغان بیاورد؟ زامبی‌ها! اینجا تلاش می‌کنم مختصات اصلی سیاست رهایی‌بخش را به بحث بگذارم. مبنای این بحث، کتاب پداگوژی برای رهایی: گفت‌وگوهایی دربارۀ دگرگونیِ آموزش(۲) اثر پائولو فریره و ایرا شُر است. فریره و شُر آنجا مستقیماً دربارۀ سیاست رهایی‌بخش کلام چندانی به زبان نمی‌آورند، اما با کمی تعمق در پس استدلال‌هایشان می‌توان رگه‌هایی از چیستی و چگونگی سیاست رهایی‌بخش را یافت.

۱) گفت‌وگو: سرآغاز هر شکلی از رهایی، گفت‌وگو است. ما در فضا-زمان‌های متفاوت با مسائل مشابهی دربارۀ جایگزین‌های رهایی‌بخش روبرو هستیم. آنگاه که همۀ طرفین درگیر در این وضعیت، درگیر شکلی از گفت‌وگو شوند، یعنی گفت‌وگو کارآمد بوده است. گفت‌وگو تحقق سیاسی‌اش را درون خودش دارد. اما اینکه آیا می‌توانیم خوانندگان و ناظران گفت‌وگو را به میدان بیاوریم، به پویایی هر گفت‌وگو بستگی دارد. «گفت‌وگو به خودی خود آفریننده و بازآفرین است.» هر سوژۀ سیاسی در تعامل با مخاطبان خود در سطحی وسیع‌تر خود را بازآفرینی می‌کند. به یک معنا، در گفت‌وگو هرکس «خوانندۀ» دیگری است. به همین دلیل از خلال گفت‌وگو می‌توانیم خودمان را تغییر دهیم. در گفت‌وگو باید بتوانیم خوانندگانمان را پریشان کرده و آنان را با اندکی تردید روبرو کنیم. آنگاه گفت‌وگو ابزاری خواهد بود برای تحقق سیاست رهایی‌بخش.

حسام حسین‌زاده

ادوار لویی، ترجمۀ حسام حسین‌زاده

 

مقدمه ژاکوبن: یادداشت ادوار لویی، یکی از درخشان‌ترین رمان‌نویسان جوان فرانسه، بر تحقیرهای روزمره و خشونت وحشیانۀ زندگی در فرانسه تأکید می‌کند. منتقد دولت امانوئل مکرون، حامی جسور اعتراضات «جلیقه زردها» است که جرقۀ آن با افزایش قیمت سوخت خورد و در هفته‌های اخیر سراسر کشور را درنَوردیده است. به‌طور خاص، نویسنده به مبارزه با تلاش‌های رسانه‌ای برای لکه‌دار کردن معترضان تحت عناوینی چون «کوتوله‌های مملکت» و مخالفان احمقِ پیشرفت برخاسته است. در این متن، لویی علناً اعلام می‌کند «آنان که به جلیقه زردها توهین می‌کنند، در حال توهین به مردمی همچون پدرم هستند.»

***

چندین روز است که در تلاشم متنی دربارۀ و برای جلیقه زردها بنویسم، اما نمی‌توانم. چیزی در تحقیر طبقاتی و خشونت شدیدی وجود دارد که در حال خفه‌کردن این جنبش است و مرا هم فلج کرده. چون به‌وضوح احساس می‌کنم من شخصاً هدف [تحقیر و خشونت] قرار گرفته‌ام.

برایم سخت است شوکی را وصف کنم که وقتی اولین تصاویر از جلیقه زردها را دیدم، حس کردم. در عکس‌هایی که مقالات را همراهی می‌کرد، بدن‌هایی را دیدم که تقریباً هرگز در فضای عمومی و رسانه‌ای ظاهر نمی‌شوند –بدن‌هایی که به‌واسطۀ کار، فرسودگی، گرسنگی، تحقیر دائمی از سوی حاکمان و طرد اجتماعی و جغرافیایی ویران شده‌اند. بدن‌ها و دست‌هایی خسته، پشت‌هایی خمیده و چهره‌هایی درهم‌شکسته را دیدم.

البته، دلیل آنکه این‌قدر منکوب شدم، نفرتم از خشونت جهان اجتماعی و نابرابری بود. اما علاوه بر این و شاید به‌طور خاص، از آن رو بود که بدن‌هایی را که در تصاویر می‌دیدم شبیه [بدن] پدرم، برادرم، خاله‌ها و عمه‌هایم بود. آن‌ها شبیه بدن‌های خانواده‌ام و ساکنان روستایی بودند که در کودکی در آن زندگی می‌کردم. بدن‌های مردمی که فقر و بدبختی سلامتی‌شان را ویران کرده است. مردمی که –به‌درستی- مداوماً و روزبه‌روز در دوران کودکی‌ام تکرار می‌کردند، «ما هیچ ارزشی نداریم، هیچ‌کس درباره‌مان حرف نمی‌زند.» به این دلیل است که شخصاً احساس کردم هدف تحقیر و خشونتی از سوی بورژوازی قرار گرفته‌ام که بلافاصله خود را بر سر این جنبش کوبید. برای من، به شخصه، هر کسی که به یک جلیقه زرد توهین کرده، در حال توهین به پدرم بوده است.

حسام حسین‌زاده

(تاریخ فرقۀ مقدس و بحران‌هایش)

حسام حسین‌زاده

 

مقدمه: در حاشیه

در فضای این روزهای دانشکدۀ علوم اجتماعی و به لطف نیم‌ویرگول (48) بارقه‌های امید برای گفت‌وگو و گشودگی فضای سیاسی دوباره به چشم می‌آید. درخششی که در بهترین زمان رخ داده و صغیر و کبیر را مجبور به موضع‌گیری کرده است. زمزمه‌ای در اذهانِ بیدار می‌خواند: سیاست به دانشکده بازگشته است. می‌شد حدس زد جریانی که بیش از دو سال هر نقد درون‌گفتمانی را نادیده گرفته و هیچ نقد بیرون‌گفتمانی را حتی نشنیده است، چگونه از چند کلمۀ به‌قول خودشان «بدون استدلال» و «ضعیف» برآشفته می‌شود. اما این برآشفتگی ریشه‌هایی دارد. آنان که از این «کودکان ابله» [تعبیر فرقه برای منتقدین] چنین ترسیده‌اند، نیک می‌دانند که در بلاهت اینان حقیقتی نهفته است که در سیاست آنان نیست. باید از خودمان بپرسیم: جریانی که در طول بیش از دو سال گذشته به‌ندرت صدای منتقد خود را لایق شنیدن دانسته، چرا این‌چنین به ندای این «کودکان ابله» گوش جان سپرده است؟ آری! «حقیقت همیشه انقلابی‌ست».

اما خصلت‌ویژۀ جریان انتقادی آن است که جوان‌تر است و سال‌های فعالیت بیشتری را در دانشگاه پیش رو دارد. پس نبردهای سیاسی امروز دانشکده باید نبردی میان جوان‌ترها –از نظر تجربۀ فعالیت دانشجویی- باشد نه نبردی میان فسیل‌هایی چون ما یا حتی بدتر از آن، میان فسیل‌ها و جوان‌ترها. پس همۀ آنچه در این مجادلۀ قلمی پیش کشیده می‌شود، در حاشیۀ اصل مسئله قرار دارد و باید مراقب بود که به عنوان مسئلۀ اصلی جا زده نشود. به همین دلیل هم هیچ‌یک از نشریات دانشکده را برای انتشارش انتخاب نکردم تا بیش از پیش بر حاشیه‌ای بودن این مجادله تأکید کنم. 

اصل مسئله آن است که شیوۀ پراکسیسِ فرقۀ مقدس –تلاش برای تطبیق تفکر و عمل بر ضرورت تاریخی- در طول این سال‌ها به فجیع‌ترین شکل ممکن شکست خورده است. نگاهی به توان انضمامی خود در دانشگاه بیاندازید. این منظره، نه صرفاً منظره‌ای پر از افتخار و «شاهکار»، که همچنین منظره‌ای مملو از اشتباهات هولناک و شکست‌های سهمگین است. نیمۀ خالی لیوان در طول این سال‌ها با تلاش شبانه‌روزی آن‌ها همواره از نظرها پنهان بود. اما زمینۀ تاریخیِ اکنونِ ما، آنان را افشا کرده است. حالا زمان «پاسخگویی» است، همان لفظی که از شنیدنش کهیر می‌زنند. نه پاسخگویی در مقابل نهاد سرکوب، بلکه پاسخگویی در مقابل افرادی که به شما دل بسته بودند و حالا چیزی جز حبابی پوشالی از آن باقی نمانده، حبابی که همۀ دست‌اندرکارانِ «منصفِ» آن هم تصدیقش می‌کنند. پس مسئله بر سر آن است که چیزهایی باید در بدنۀ دانشجوییِ «مترقی» در دانشگاه تغییر کند. چیزهایی ریشه‌ای که حاصل انباشت چندسالۀ مجموعه‌ای از خلقیات و البته در پیوند با زمینۀ مادی است. حرفی از ارتجاعی‌ها به میان نیاورید، همۀ ما می‌دانیم چه شکاف جدی و روشنی میان منتقدین واقعی شما درون جنبش «مترقی» و مخالفان سیاسی مرتجعی وجود دارد که به دنبال سرکوب شما هستند. دنبال استدلال‌های فضایی برای تأیید طردکننده بودن خود نباشید، نگاهی به خودتان در دانشگاه بیاندازید! جنبشی که چنین مطالبات مترقی‌ای را در طول این چند سال نمایندگی کرده تنها بواسطۀ همین روحیات فرقه‌گرایانه به این روز افتاده که به زور می‌تواند در دانشکدۀ علوم اجتماعی 50 نفر را گرد هم آورد. پرسش از چراییِ این وضعیت، در واقع پرسش از سیاست‌های طردکنندۀ شماست. 

حسام حسین‌زاده

حسام حسین‌زاده

 

این روزها بیش از 4 سال از بازگشایی شورای صنفی دانشجویان دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران و حدود 3 سال از گسترش شوراهای صنفی و اوج‌گیری فعالیت صنفی در دانشگاه‌های مختلف می‌گذرد. برای ما که دانشجوی علوم اجتماعی هستیم، بازاندیشی در وضعیت و مفاهیم باید امری مداوم و مکرر باشد. بازاندیشی به ما کمک می‌کند شکاف‌های واقعیت را بهتر درک کنیم و مواجهه‌ای نقادانه با وضعیت و تاریخ خود داشته باشیم. به نظر می‌رسد برای آغاز بازاندیشی در وضع موجودمان باید ابهامات چند مفهوم تعیین‌کننده مثل «صنف»، «فعالیت صنفی» و «شورای صنفی» را کنار بزنیم و به فهمی دقیق‌تر از این‌ها دست یابیم. البته این تنها آغاز راه است و مقدمه‌ای برای پا گذاشتن بر زمینی سفت تا آنگاه بتوانیم به آینده نگاه کنیم. اما دغدغه‌ام در اینجا آینده نیست، هرچند دربارۀ آن پنداشت‌هایی دارم که به اشتراک می‌گذارم. مسئلۀ این یادداشت «اکنون» است، وضع موجود. همان قدر که می‌توان نسبت به پیش‌بینی آینده گشوده بود، نسبت به تفسیر وضع موجود باید ثابت‌قدم باشیم چراکه تفاسیر متفاوت از وضع موجود نه‌تنها افق‌های متفاوتی را پیش روی ما می‌گذارد، بلکه نشانگر گذشته‌های متفاوت و مهم‌تر از آن، جهان‌بینی‌های متفاوت است. از این رو مناقشه بر سر آنچه در ادامه می‌آید نه‌تنها دور از انتظار نیست بلکه امیدوارکننده است. امیدوارکننده از این جهت که به گفت‌وگوهایی جمعی دربارۀ وضع موجود دامن بزند. گفت‌وگو نه در معنایی سرمایه‌دارانه که با ژست‌های حال بهم‌زن و لبخندهای دورغین و گاه داد‌و‌بیدادهای توخالی همراه است بلکه در معنایی انتقادی. با جدیت و به پشتوانۀ تئوری و فهم‌های متفاوت از خود، دیگری و وضعیت با هدف افشای واقعیت. گفت‌وگو در معنای اولش همان قدر که در دسترس می‌نماید و هر روز در حیاط و لابی و بوفه و کلاس‌ها برش‌هایی از آن را می‌بینیم، در معنای دومش به نظر از دست‌رفته می‌رسد. این یک سازوکار است، کارکرد دستگاه ایدئولوژیکِ وضع موجود است، اشاعۀ گفت‌وگو در معنای نخستش به ابهام بیشتر و کین‌توزی و عدم فهم وضعیت منجر می‌شود، پس ترویج می‌شود. اما گفت‌وگو در معنای دوم خط قرمز وضع موجود است چون آن را افشا و وضعیت را شفاف می‌کند. کیست که نداند «شفافیت» چه تبعات گران‌باری برای حافظان وضع موجود خواهد داشت؟

حسام حسین‌زاده

اکونومیست، ترجمۀ حسام حسین‌زاده

 

مقدمۀ مترجم: از دیرباز بحث‌های زیادی دربارۀ نقش سازمان‌های بین‌المللی در گسترش و تعمیق سرمایه‌داری و افزایش محرومیت کشورهای حاشیه‌ای در جریان بوده است. نقشی که این سازمان‌ها همواره در مواضع رسمی خود تا حد امکان انکار کرده و هر کجا نسخه‌ای برای کمک به گسترش سرمایه‌داری داده‌اند، آن را در قالب نظریات اقتصادی گنجانده‌اند تا نشان دهند در مقابل این علمِ «بی‌طرف» کاری از دست کسی ساخته نیست و همه باید مطیع آن باشیم. اما افشاگری‌ها نشان داده، پشت پرده اتفاقات دیگری در جریان است. به نظر می‌رسد کارشناسان و سیاست‌گذاران این نهادها به خوبی می‌دانند در راستای تأمین منافع چه کسانی عمل می‌کنند. نمونه‌ای از این افشاگری‌ها، نامه‌ای بود که مجلۀ اکونومیست در۱۹۹۲ منتشر کرد. هرچند این نامه در آن سالیان آنقدر که باید در جهان دیده نشد، اما حدود دو دهۀ بعد اکوسوسیالیست‌هایی چون میشل لووی دوباره در آثارشان به بخش‌هایی از این نامه ارجاع دادند تا بیشتر و بیشتر خوانده شود. در واقع، نویسندۀ امریکایی نامه[۱] که از ۱۹۹۰ تا ۲۰۱۰ چندین منصب مهم در سطوح ملی و بین‌المللی داشته، بی‌هیچ تعارفی، نگاهش به جهان، انسان، محیط‌زیست، عدالت و… را شرح می‌دهد. نگاهی که باعث می‌شود هر انسان آگاهی به خود بلرزد. متنی که مجلۀ اکونومیست منتشر کرد، بی‌هیچ کم‌وکاستی در ادامه می‌آید.

حسام حسین‌زاده

حسام حسین‌زاده

 

در مدارس ما چه خبر است؟ همراه داشتن سلاح سرد در بیرون از خانه (جز مدرسه): 16%، همراه داشتن چاقو و پنجه بکس در مدرسه: 14%، کتک‌کاری در بیرون از خانه (جز مدرسه): 28%، کتک‌کاری در مدرسه در یک سال گذشته: 26%، تجربۀ رابطۀ جنسی با میل خود: 30%، رابطۀ جنسی اجباری: 15%، اقدام به خودکشی در یک سال گذشته: 10%، تجربۀ کشیدن سیگار: 35%، تجربۀ کشیدن قلیان: 52%، تجربۀ مصرف الکل: 27%، تجربۀ مصرف حشیش: 5%، تجربۀ مصرف قرص اکس: 4%، تجربۀ مصرف تریاک: 3%، تجربۀ مصرف کریستال: 3%، تجربۀ مصرف متادون: 3%، تجربۀ مصرف کوکایین: 2%.

این‌ها تنها بخشی از آمارهای مربوط به رفتارهای روزمرۀ نوجوانان دبیرستانی شهر تهران بوده که حاصل پژوهش خسرو رشید با عنوان «رفتارهای پرخطر در بین دانش‌آموزان نوجوان دختر و پسر شهر تهران» در سال 1394 است. می‌توانیم دل خوش کنیم به اینکه این آمارها مربوط به قشر خاصی از نوجوانان یا مربوط به یک شهر خاص است، اما واقعیات اجتماعی یکی پس از دیگری خود را به صورت ما می‌کوبند. بر اساس یافته‌های پژوهش سلیمانی‌نیا و همکارانش یک دهه پیش از این، در سال 1384، در مقاله‌ای با عنوان «نقش سلامت روان در ظهور رفتارهای پرخطر نوجوانان»، مصرف الکل با 22% فراوانی، شایع‌ترین رفتار پرخطر در میان نوجوانان «کشور» بوده است و پس از آن کشیدن سیگار (21%)، رفتار جنسی ناایمن (20%)، خشونت (10%)، مصرف مواد مخدر (10%)، و اقدام به خودکشی (6%) قرار دارند.

حالا آیا می‌توانیم به این دل خوش کنیم که این آمار و ارقام مربوط به مدرسه است و جامعه جای بهتری است؟ یا اینکه این‌ها مربوط به نوجوانان است و وضعیت جوانان و میانسالان یا خردسالان و کودکان چیزی سراسر متفاوت خواهد بود؟ همۀ ما نیک می‌دانیم که پاسخ به هر دوی این پرسش‌ها منفی است. مدرسه تنها بخشی از جامعۀ بزرگ‌تر و بازنمایانگر مناسبات و مسائل آن در ابعادی کوچک‌تر است و نوجوانی نیز در پیوند با دیگر دوره‌های زندگی و در وضعیتی ساختاری قرار دارد. مسئلۀ اصلی اما آنجاست که چرا مدرسه –آنجا که همواره وعدۀ سعادت می‌داد- نه‌تنها نتوانسته در چنین وضعیتی مداخله‌ای مثبت کند، بلکه این روزها خبرهای بدتری نیز از آن می‌شنویم. حالا مدرسه نه‌تنها نجات‌بخش ما از جامعه‌ای پرآسیب و پرخطر نیست بلکه گویی خود بدل به جایی خطرناک‌تر شده است. از کدام به کدام باید پناه ببریم؟ این پرسش هرچند ظاهری طنزآلود دارد اما در باطن آن مسئله‌ای جدی و البته هولناک جای خشک کرده است.

حسام حسین‌زاده

(معرفی کتاب الفبای سوسیالیسم)

حسام حسین‌زاده

 

داستان از ظهور برنی سندرز در انتخابات ریاست جمهوری ایالات متحده امریکا آغاز شد. سناتور دموکرات هرچند خیلی زود میدان را به نفع کلینتون ترک کرد اما حضور او در عرصۀ سیاست امریکا باعث برانگیختن بحث‌های بسیاری شد. پافشاری کمپین سندرز بر «سوسیالیسم» پرسش‌هایی جدی را در افکار عمومی دربارۀ چیستیِ سوسیالیسم خلق کرد. در این میان، مجلۀ ژاکوبن به عنوان یکی از تریبون‌های اصلی جریان چپ در امریکا که در جریان انتخابات از حامیان سندرز بود و بسیاری از نویسندگان آن در کمپین تبلیغاتی او نیز فعالیت داشتند، تصمیم گرفت واکنشی نسبت به این پرسش مهم و عمومی نشان دهد که «سوسیالیسم چیست؟»

برای تحقق این هدف گروهی سیزده نفره – باسکار سونکارا، نیکول آشوف، اریک الین رایت، الیسا باتیستونی، جوناه برچ، کیانگیاماتا تیلور، ویوک چیبر، جوزف شوارتز، آدانر عثمانی، دنی کچ، نیودیتا ماجومدار، مایکل مک‌کارتی، کریس میسانو - از اعضای هیئت تحریریه و نویسندگان همکار این مجله تصمیم گرفتند در قالب سیزده جستار به سیزده پرسش جدی دربارۀ سوسیالیسم پاسخ دهند. پرسش‌هایی چون: «آیا امریکا هم‌اکنون به نوعی سوسیالیست نیست؟»، «اما دست‌کم سرمایه‌داری آزاد و دموکراتیک است، نه؟»، «آیا طبیعت انسان تحقق سوسیالیسم را ناممکن نمی‌سازد؟»، «آیا ثروتمندان سزاوار حفظ ثروتشان نیستند؟»، «آیا سوسیالیست‌ها نوارهای موسیقی‌ام را از من می‌گیرند؟»، «آیا سوسیالیسم همیشه به دیکتاتوری منجر نمی‌شود؟»، «آیا سوسیالیسم مفهومی غربی است؟»، «نژادپرستی چطور؟ آیا سوسیالیست‌ها تنها به طبقه اهمیت می‌دهند؟»، «سوسیالیسم و فمینیسم گاهی در تضاد نیستند؟»، «آیا جهانی دموکراتیک‌تر به معنای بحران زیست‌محیطی گسترده‌تر نیست؟»، «آیا سوسیالیست‌ها پاسیفیست هستند؟»، «چرا سوسیالیست‌ها خیلی دربارۀ کارگران صحبت می‌کنند؟»، «آیا سوسیالیسم خسته‌کننده خواهد بود؟»

حسام حسین‌زاده

(چطور توسعۀ صنعتی عمودی آزادی آکادمیک را نابود می‌کند؟)

حسام حسین‌زاده

 

پیشگفتار

نگاهی به نهاد دانشگاه و تغییرات آن در طول چند دهۀ گذشته به طور کلی در جهان و به طور خاص در ایران، هر کسی را قانع خواهد کرد که شاهد تغییراتی جدی و ماهوی در این نهاد بوده و هستیم. هجوم نظامی‌ها، صنعت‌گران و تجار به دانشگاه‌ها عملاً بدان معناست که آن‌ها –بخوانید سرمایه‌داری– دیگر به «دانشگاه» در معنای کلاسیک آن نیازی ندارند. البته این ادعای مناقشه‌برانگیزی است که تلاش می‌کنم در این یادداشت مقدمات نظری آن را بسط دهم و در نهایت تأملاتی درباب امکان‌های مقاومت در برابر این جریان‌های خردکننده ارائه دهم. مفهوم «آزادی آکادمیک» علاوه بر ابهامات کلی‌اش، آنطور که باید در جامعۀ دانشگاهی ایران مورد توجه قرار نگرفته است. در وهلۀ اول، تلاش می‌کنم با بازخوانی انتقادی و الهام از مقالۀ «آزادی آکادمیک[۱]» اثر جان سرل[۲]، فیلسوف سرشناس معاصر، صورت‌بندی منسجمی از این مفهوم ارائه دهیم. در گام دوم، با الهام از مقالۀ «اقتصاد سیاسیِ سیاست‌گذاریِ صنعتی در خاورمیانه و افریقای شمالی[۳]» تفاوت سیاست‌گذاری صنعتی عمودی و افقی را شرح می‌دهم و به اقتصاد سیاسی پسِ پشتِ این سیاست‌گذاری‌ها می‌پردازم. در پایان، پس از ترسیم وضعیت هولناک «دانشگاه» در جهان معاصر، تأملاتی درباب امکان‌های مقاومت در مقابل نیروهای راست‌گرا در دانشگاه خواهم داشت.

 

نظریۀ آزادی آکادمیک

شاید در میان مدافعان و مخالفان «آزادی آکادمیک» کمتر کسی بتواند تعریفی مشخص از آن ارائه دهد. اغلب تلاش می‌کنند با نشان دادن موارد نقض آن، خطوط کلی یک نظریۀ «آزادی آکادمیک» را ترسیم کنند؛ البته این تلاش‌ها تاکنون منجر به شکل‌گیری نظریۀ منسجمی نشده است. در این میان اما سرل تلاش می‌کند به اتکاء تجاربش به عنوان رئیس کمیتۀ آزادی آکادمیک دانشگاه کالیفرنیا و درگیری‌هایش بر سر چیستی این مفهوم، در قالب دو نظریه – خاص و عام – صورت‌بندی نسبتاً دقیقی از آن ارائه دهد. هرچند نظریۀ خاص آزادی آکادمیک امروزه اعتبار چندانی ندارد و نقدهایی جدی به آن وارد است، اما ذکر آن به دو جهت حائز اهمیت است. نخست اینکه سرل از مواجهۀ نقادانه با نظریۀ خاص آزادی آکادمیک به نظریۀ عام آن می‌رسد؛ و دوم اینکه به نظر می‌رسد سرمایه‌داریِ معاصر آزادی آکادمیک را – به طور کلی در همه جای جهان و به طور خاص در ایران – در هر دو معنای آن – خاص و عام – منحل کرده است. شایان ذکر است که هرچند این مفهوم امروزه در کشورهایی چون امریکا و انگلستان محل مناقشات بسیاری است و چپ‌گرایان رادیکال نقدهایی جدی در طول سالیان اخیر به آن وارد کرده‌اند – چراکه بسیاری از اساتید و دانشجویان به بهانۀ آن از مسئولیت‌های اجتماعی و سیاسی خود شانه خالی می‌کنند – اما بی‌شک وضعیت اجتماعی و سیاسی ما در ایران متفاوت از آن چیزی است که امروز در امریکا یا انگلستان وجود دارد. شاید وضعیت ما چیزی شبیه به وضعیت چند دهۀ پیش این کشورها باشد، وضعیتی که در آن دانشگاه و مفاهیمی چون آزادی آکادمیک تحت فشارهای شدید راست‌کیشانِ مذهبی، اقتصادی و سیاسی بود. البته این تفاوت نه تفاوتی ماهوی در منطق عمل سرمایه‌داری، بلکه تفاوتی در پیچیدگی‌های محلی و اقتضائات تاریخیِ آن منطقِ واحد است.

حسام حسین‌زاده

حسام حسین‌زاده

 

طی روزهای گذشته مصاحبه رسول خضری، نماینده مجلس شورای اسلامی، پیرامون کولبری و کولبران در ایران به گفت‌وگوهای بسیاری دامن ‌زده است. یکی از موضوعاتی که البته خضری در قالب یک جمله به آن اشاره کرد و به سادگی از آن گذشت مسئله کولبرانِ دانش‌آموز بود؛ کولبرانی که یا بعد از زمان مدرسه کولبری می‌کنند یا اینکه به کلی مدرسه را رها کرده‌اند و مشغول کولبری هستند. از زوایای متفاوتی می‌توان به این مسئله نگریست و در ادامه تلاش می‌کنم یکی از مهم‌ترینِ این زوایا را بازگو کنم، آن هم اهمیت شرایط زمینه‌ای در ایجاد این مسئله است.

طی سالیان گذشته، تسلط رویکردهای حقوق بشری به مسئله کار کودکان باعث شده در مواجهه با این مسئله نگاهی زمینه‌مند نداشته باشیم و صرفا کلیشه‌هایی مثل «هیچ کودکی نباید کار کند»، «کار کودکان ممنوع»، «جای کودک در مدرسه است»، «لغو کار کودک» و… را تکرار کنیم. چنین نظرگاهی به‌طور عملی ما را از نگاهی زمینه‌مند به مسئله کار کودکان محروم می‌کند. کسی از این، سخن به میان نمی‌آورد که چقدر «واقعا» امکان امتناع از کار برای کودکانِ کار وجود دارد؟ در همین تهران که وضعیت حاشیه‌نشینانش به گمانم از حاشیه‌نشینان کشور (مرزنشینان) بهتر است، یک خانواده هفت نفره اگر تنها دو نفر از اعضایش ــ فرضا پدر و مادر ــ کار کنند و فرضا حداقل دستمزدی که یک‌سوم خط فقر است را بگیرند ــ که همان را هم نمی‌گیرند ــ یحتمل در عرض چند ماه تلف خواهند شد! در این شرایط اینکه شهر و در و دیوارش را پر کنیم از شعارهای شهرداری و بهزیستی و ان‌جی‌اوها و… دردی دوا نمی‌کند، بارها دیده و شنیده‌ام که کودکان کار به این شعارها می‌خندند، می‌خندند چون به واقع برای‌شان خنده‌آور است. ساده‌تر بخواهیم بگوییم، او می‌داند که اگر کار نکند می‌میرد و ما تصور می‌کنیم او این امکان را دارد که در هر لحظه «کار نکردن» را «انتخاب» کند. شکاف میان این تصور و واقعیت آنقدر عجیب است که هر دو سوی ماجرا را از درک سمت مقابل عاجز می‌سازد.

حسام حسین‌زاده