بَلْ‌وا

وبلاگ شخصی حسام حسین‌زاده

بَلْ‌وا

وبلاگ شخصی حسام حسین‌زاده

در روزگاری که از یک سو، نوشتن در شبکه‌های اجتماعیِ مرسوم چیزی غیر از تقلیل نقد و اندیشه به‌نظر نمی‌رسد و از سوی دیگر، دوری از فضای فعالیت دانشجویی و محافل فکریِ دارای تریبون در بیرون از دانشگاه امکان ارائه و انتشار تحلیل‌های شخصی را برایم دشوارتر می‌کند، شاید «وبلاگ‌نویسی» فرم بهتری برای اندیشیدن و گفت‌وگو باشد!

۸۶ مطلب با موضوع «نوشته‌ها» ثبت شده است

حسام حسین‌زاده

 

چند سال پیش که برای نخستین‌بار وارد مدرسۀ ابتدایی شدم، می‌ترسیدم که شاید از پس ارتباط‌گیری با بچه‌های کوچک‌تر برنیایم. اما هرچه بیشتر پیش رفتم، فهمیدم که اتفاقاً کارکردن با آن‌ها در این بازۀ سنی برایم بسیار لذت‌بخش است. کشف‌کردن دنیای بچه‌ها چیزی است که همیشه از آن لذت می‌برم و برایم حکم شکلی از تفنن و سیاحت را دارد. آن‌ها در این سنین تقریباً در تمام طول روز درگیر اجرای بازی‌های متفاوت روانی هستند و تلاش می‌کنند همۀ اطرافیانشان را نیز به‌نوعی درگیر این بازی‌ها کنند. بنا بر تجربه می‌توانم بگویم برای بچه‌ها، مرزبندی میان بزرگسال و کودک چندان از سن‌وسال پیروی نمی‌کند. مهم‌ترین اصلی که این مرزبندی را در ذهن آن‌ها شکل می‌دهد «تفسیر پیام‌ها» است. همۀ بچه‌ها مبتنی بر تجارب متعدد و متکثری که با بزرگسالان داشته‌اند، به‌طور غریزی می‌فهمند که کدام تفسیر بزرگسالانه است و کدام تفسیر کودکانه. این تفسیر لزوماً در قالب کلمات انجام نمی‌شود و آن‌ها این را به‌خوبی می‌دانند. به همین دلیل دقت فزاینده‌ای به زبان بدن و حالت چهرۀ شما می‌کنند تا پیش از اینکه بتوانید در قالب کلمات بازخوردی به آن‌ها بدهید، بفهمند که شما چه تفسیری از پیام کرده‌اید. راه‌یافتن به دنیای کودکان و فرایندهای اعتمادسازی اولیه در کلاس درس در گروی همین تفسیرها است. در مطالعات کودکی این باور وجود دارد که ما حتی در تفسیر کودکیِ خودمان نیز شدیداً سوگیرانه و از موضعی بزرگسالانه عمل می‌کنیم، چه برسد به کودکیِ دیگران. بنابراین، می‌توان حدس زد که ایجاد اختلال در فرایندهای تفسیریِ بزرگسالانه کاری دشوار است و نیاز به تلاشِ بسیار دارد.

برقراری ارتباط‌های لحظه‌ای (نه مداوم) از موضع تفسیریِ کودک-کودک می‌تواند عمیق‌ترین دسترسی‌ها را برای مداخله در وضعیت آموزشی یا رفتاری دانش‌آموز در اختیار معلم قرار دهد. بچه‌ها به‌سادگی متوجه می‌شوند که این موضعِ برابر در تفسیر پیام‌ها حاصل تلاش و خواست شما (به‌عنوان معلم) است و همین باعث می‌شود نسبت به تمام بزرگسالان دیگر زندگی‌شان (یا اغلبِ آنان) جایگاه ممتازی پیدا کنید. همان قدر که برای کودک عجیب و نخواستنی است که یکی از دوستانش در تفسیر پیام‌هایش بزرگسالانه عمل کند، شگفت‌انگیز و جذاب است که یک بزرگسال در تفسیر پیام‌های او کودکانه عمل کند. در طول چند سال گذشته، بارها در موقعیت‌هایی با بچه‌ها قرار گرفته‌ام که نشان می‌داده جزء نزدیک‌ترین افراد زندگی‌شان در آن لحظه هستم. زمانی که سر دوراهی قرار گرفته‌اند تا دوستی چندساله‌شان با صمیمی‌ترین دوست زندگی‌شان را ادامه دهند یا نه و برای گرفتن مشورت نزدم می‌آیند یا زمانی که از برخورد یا عقیدۀ والدینشان ناراضی و دلگیر هستند و این نارضایتی را در مقابلم بروز می‌دهند، حس دوگانه‌ای را تجربه می‌کنم. از طرفی، خوشحالم در شرایطی که انگار هیچ بزرگسال معتمد دیگری را ندارند تا این مسائل را با او مطرح کنند، می‌توانند به من مراجعه کنند. از طرف دیگر اما نگران می‌شوم که چرا معلم (با همۀ ویژگی‌های مثبتی که می‌تواند و باید داشته باشد) بدل به معتمدترین فرد زندگی یک کودک می‌شود در حالی که این نقش را باید بزرگسالی بسیار نزدیک‌تر به او که زمان بیشتری را در کنارش می‌گذارند (همچون پدر، مادر، خواهر، برادر و...) بر عهده گیرد. به هر حال، می‌دانم که در چنین موقعیت‌هایی نباید دانش‌آموزم را به بزرگسالِ نزدیک‌تری ارجاع دهم و از گفت‌وگو با او سر باز زنم چراکه این کار واکنشی تماماً بزرگسالانه است و باعث می‌شود احساس ناامنی شدیدی را از سوی من دریافت کند، مگر در موارد انگشت‌شماری که نیاز است حتماً آن مسئله با یکی از اعضای بزرگسال خانواده هم مطرح شود. در چنین مواردی، صحبت کودک را می‌شنوم و گفت‌وگو را تا جایی که او بخواهد ادامه می‌دهم اما در نهایت برایش توضیح می‌دهم که چرا به نظرم نیاز است در اسرع وقت این صحبت‌ها را با یکی از اعضای بزرگسال خانواده مطرح کند. خیالش را راحت می‌کنم که من هم مثل او نگران واکنش نامناسب فرد موردنظر هستم اما در این مورد خاص باید بتواند به این نگرانی غلبه کند چون مهم است که یکی از اعضای بزرگسال خانواده هم این صحبت‌ها را بشنود. در این موقعیت‌ها، در نهایت، تصمیم‌گیری را به خود کودک واگذار می‌کنم. اکثراً این پیشنهاد را به او می‌دهم که اگر بخواهد، من هم می‌توانم به‌عنوان معلمش با یکی از اعضای بزرگسال خانواده در این باره صحبت کنم اما اگر پیشنهادم را نپذیرد، بنا بر اصول حرفه‌ای، اطلاعاتی که میانمان به اشتراک گذاشته شده را محرمانه تلقی می‌کنم و با هیچکس دیگری به اشتراک نخواهم گذاشت (مگر مواردی که سلامت جسمی یا روانی کودک در معرض خطر فوری باشد).

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۹
حسام حسین‌زاده

کمیسیون حقوق بشر کانادا، ترجمۀ شقایق بهرامی و حسام حسین‌زاده

 

هدف
طبق قانون کار کانادا کارفرمایان ملزم هستند سیاست‌های مواجهه با آزار [سازمان] خودشان را ایجاد کنند. علاوه بر این وجود سیاست‌ها و روندهای مناسب در مواجهه با آزار معیاری است که توسط کمیسیون حقوق بشر کانادا در ارزیابی مسئولیت شرکت‌ها در شکایت‌های مربوط به آزار در نظر گرفته می‌شود. هدف از این نمونه سیاست‌گذاری کمک به کارفرمایان برای تحقق این الزامات است. با این حال مسئولیت کارفرمایان برای آماده‌کردن سیاست‌های مناسب، پایش کارآمدی آن‌ها، به روزرسانی آن‌ها به هنگام ضرورت، اطمینان از این‌که تمام کارمندان از سیاست‌ها آگاه هستند، و فراهم‌کردن آموزش‌های لازم، محفوظ است.


مقدمه
آزار، چه جنسی باشد و چه نژادی، بر مبنای یک ویژگی شخصی باشد، و یا از طریق سوءاستفاده از اقتدار، بسیار بیشتر از چیزی که خیلی‌هایمان ممکن است فکر کنیم در محیط‌های کاری‌مان شایع است. آیا اهمیتی هم دارد؟ بله. آزار نه تنها غیرقانونی است، بلکه همان‌طور که در صفحات بعدی خواهید خواند، تأثیری منفی بر کارمندان و هزینه‌های مالی و هزینه‌های مربوط به بهره‌وری برای کارفرمایان به دنبال دارد. یک سیاست مواجهه با آزار کارآمد که در آن آموزش و تعلیم نقشی کلیدی بازی می‌کند مهم‌ترین قدم برای ایجاد محیط کاری عاری از آزار است.
اما نوشتن یک سند سیاست‌گذاری مواجهه با آزار می‌تواند کار پرزحمتی باشد. ما این بستۀ اطلاعاتی را به همین دلیل آماده کرده‌ایم: برای این‌که به کارفرمایانی که تحت قوانین فدرال کار می‌کنند کمک کنیم بفهمند آزار چیست، چطور اتفاق می‌افتد، قانون درباره‌اش چه می‌گوید، پاسخ‌های مناسب به آن چیست، و چطور آن را در محیط کار حذف کنیم یا اقلاً به حداقل برسانیم. امیدواریم این متن نوشتن یک سیاست مواجهه با آزار را راحت‌تر کند.
هیچ سیاستی نمی‌تواند به تمام محیط‌های کاری اعمال شود. حتی در یک حوزۀ کاری، و شاید حتی در یک سازمان، محیط‌های کاری مختلف نیازهای مختلفی دارند. از این بستۀ اطلاعاتی به‌عنوان یک کتاب‌ کار استفاده کنید. می‌توانید مثال‌ها، زبان، و پیشنهادها را به کار بگیرید و آن‌ها را مناسب محیط کاری خودتان تنظیم کنید. فهرست‌های بازبینی و مثال‌هایی هم برای راهنمایی شما در ایجاد سیاست خودتان و کمک در توضیح آزار به کارمندانتان موجود است. شما و آن‌ها در نتیجۀ چنین سیاستی خوشحال‌تر و کارآمدتر خواهید بود.
هرچند بخش‌هایی از این راهنما می‌تواند برای فهم بهتر آزار و نقش کارمندان در پیشگیری از آن در اختیار آن‌ها قرار بگیرد، محتوای پیش‌رو عمدتا برای استفادۀ کارفرمایان تحت قوانین فدرال منظور شده و بیشتر از زاویۀ کارفرما نوشته شده است.
این راهنما تمام کارفرمایان تحت قوانین فدرال را در نظر گرفته است: بزرگ، متوسط، و کوچک. دو نمونه سیاست ذکر شده است: یکی برای کارفرمایان بزرگ و متوسط، و دیگری برای کارفرمایان کوچک. این راهنما قسمت‌بندی شده است، بنابراین می‌توانید تنها از بخش‌هایی که به شما بر‌می‌گردد استفاده کنید و آن بخش‌هایی را که فکر می‌کنید مفید است بین نیروی کارتان توزیع کنید.
ما [کمیسیون حقوق بشر کانادا] قدردان زحمات کسانی هستیم که در آماده‌سازی این سند کمک کردند و همچنین افراد و گروه‌هایی که بازخوردهایی ارزشمند برای پیش‌نویس آن ارائه‌ کردند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۹
حسام حسین‌زاده

حسام حسین‌زاده

 

رادیو مردم‌نگار

 

این روایت ادای دِینی است به بخش بزرگی از معلمان حق‌التدریس، چه آن‌هایی که نتوانستند تحمّل کنند و عطای معلمی را به لقایش بخشیدند و چه آن‌هایی که هنوز هم بار سنگین این رنج‌های هر روزه را بر دوش می‌کشند.

اپیزود سوم پادکست «رادیو مردم‌نگار» با عنوان «دنیا، معلّم، هیولا» را با صدای «حسام حسین‌زاده» از اینجا دریافت کنید: دریافت (۶۸ مگابایت)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۹
حسام حسین‌زاده

حسام حسین‌زاده

 

اکثر معلمان برای روزهای آغازین هر سال تحصیلی، ایده‌هایی برای آشنایی بیشتر بچه‌ها با یکدیگر و البته معلم دارند. کاری که من در سال تحصیلی گذشته (۹۹-۹۸) برای رسیدن به چنین هدفی انجام دادم، دو بخش کلی داشت. ابتدا به هر دانش‌آموز دو دقیقه فرصت دادم تا جای من بنشیند و خطاب به کلاس، از خودش بگوید. مثلاً اینکه در طول سال تحصیلی آینده، چه انتظاراتی از خودش و هم‌کلاسی‌هایش دارد، در اوقات فراغتش چه کارهایی می‌کند و اینکه دوست دارد در پایان این سال تحصیلی، چه تغییراتی کرده باشد و چه چیزهای جدیدی را تجربه کند یا یاد بگیرد. در طول این زمان، من هم جای آن دانش‌آموز در کلاس می‌نشستم. به گمانم همین چینش نمادین می‌تواند آورده‌های زیادی داشته باشد؛ اینکه هر دانش‌آموز حتی شده برای چند دقیقه در جایگاه معلم بنشیند و دانش‌آموزان معلم را ببینند که برای چند دقیقه پشت تک‌تک میزهای کلاس می‌نشیند. بعد از پایان صحبت‌های هر دانش‌آموز، من و سایر دانش‌آموزان می‌توانستیم برای روشن‌ترشدن گفته‌هایش، چند سؤال کوتاه از او بپرسیم. این فرآیند در مجموع برای یک کلاس ۲۵ نفره در پایۀ پنجم چیزی حدود سه ساعت زمان بُرد.

در این بخش، دو چیز مرا حسابی غافلگیر کرد. اول، صراحت بچه‌ها در توضیح انتظاراتشان از هم‌کلاسی‌ها و دوم، انتظاراتی که برخی بچه‌ها از خودشان داشتند. در واقع همین فرصت کوتاه برای خودابرازی، می‌توانست شناختی کلی از شخصیت هر دانش‌آموز در اختیارم بگذارد. چند نفری از بچه‌ها، تصمیم گرفتند به‌جای صحبت دربارۀ انتظاراتشان از دیگران، همۀ زمان را به صحبت دربارۀ انتظاراتشان از خودشان اختصاص دهند. می‌توانستم حدس بزنم که این دسته از بچه‌ها سازوکارهای خودکنترلی فعال‌تری دارند و در مجموع «فرامَن» قوی‌تری در روانشان حاضر است. بنابراین، نسبت به دیگر هم‌کلاسی‌هایشان سن فرهنگی بالاتری دارند و احتمالاً جنس چالش‌هایی که در طول سال با آنان خواهم داشت، متفاوت از باقی بچه‌ها خواهد بود. برخی از بچه‌های این دسته حتی تا ذکر رشتۀ دانشگاهی و نوع دانشگاهی که انتظار دارند سال‌ها بعد در آن مشغول تحصیل شوند هم پیش رفتند. وقتی دانش‌آموز ده یا یازده ساله‌ای این‌قدر جزئی دربارۀ رشته و دانشگاهش صحبت می‌کند، در واقع دارد چیزی از محیط خانواده‌اش را با من به اشتراک می‌گذارد. یعنی مهم است منِ معلم تلاش کنم از لایه‌های سطحی این جملات فراتر روم و دلالت‌های عمیق‌تر هر عبارت را بفهمم. یا در موردی دیگر، حجم انتظارات یکی از بچه‌ها از خودش آن‌قدر زیاد شد که مجبور شدم صحبتش را متوقف کنم و خطاب به او بگویم «اگه نصف این انتظاراتی که گفتی رو هم امسال عملی کنی، خیلی عالیه» و برای کلاس توضیح دادم که نباید برای رسیدن به انتظاراتمان از خودمان عجله کنیم و گاهی این فرآیند سال‌ها زمان می‌برد، مهم است که انتظارات واقعی و ممکنی از خودمان داشته باشیم و طوری برایشان برنامه‌ریزی کنیم که تحقق آن‌ها برایمان پُرفشار و آسیب‌زا نباشد. این را هم بگویم که در مجموع تعداد این بچه‌ها چندان هم زیاد نبود و چیزی حدود یک‌پنجم کلاس را تشکیل می‌دادند.

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۹
حسام حسین‌زاده

(رسیدن به جایگاه تیفوسی‌ها مراتبی دارد و نشستن در آن، آدابی)

حسام حسین‌زاده

 

چون روزهای نوجوانی‌ام در محله‌ای زندگی می‌کردم که شهره بود به لات‌ها و دعواهایش، میل بی‌پایانی به بروز خشونت پیدا کرده بودم. آنجا تقریباً هر صبح با دیدن درگیری یا شنیدن صدایش آغاز می‌شد. در طول روز هم همۀ نوجوان‌های محل دنبال راهی برای ارضای میلشان به خشونت می‌گشتند؛ فرقی نداشت خودشان با کسی درگیر شوند یا شاهد درگیری خونینی باشند. هر دو به یک‌اندازه می‌توانست برایشان رضایت‌بخش باشد. آن روزها، آشنایی با ورزشگاه آزادی نقطۀ عطفی در این میل جهنمی شد. انگار آنجا می‌شد به علنی‌ترین و البته جمعی‌ترین شکل ممکن خشن بود. بساط دعواهای گروهی هرروز در محله به‌پا بود اما کیفیت دعوای ده‌بیست نفره با نسخۀ چندهزار‌نفره‌اش خیلی فرق می‌کرد. برای آن‌هایی که پای ثابت «آزادی» بودند، هر بازی حکم دعوایی را داشت؛ برد و باخت، زندگی و مرگ. البته می‌دانم؛ بیل شَنکلی، اسطورۀ باشگاه لیورپول، زمانی گفته «فوتبال مسئلۀ مرگ و زندگی نیست، بلکه مهم‌تر از آن است». بیراه نگفته. روزهای زیادی را به‌‌یاد می‌آورم که فوتبال در «آزادی» حتی از مرگ و زندگی انسان‌ها هم مهم‌تر بوده است.

نخستین بار ۲۹ فروردین ۱۳۹۱ بود که پایم به ورزشگاه آزادی باز شد. حدود یک سال تقریباً همۀ بازی‌های پرسپولیس محبوبم را از نزدیک دیدم و فکر می‌کردم این کار سرگرم‌کننده‌ترین تجربه‌ای است که می‌توانم در زندگی داشته باشم. اما حالا که با کمی فاصله به آن روزها نگاه می‌کنم، همه‌‌چیز متفاوت به نظرم می‌رسد. ورزشگاه آزادی بیش از اینکه سرگرم‌کننده باشد، مکانی بود برای آموختن نوعی از سبک زندگی؛ سبک زندگی‌ای که مهم‌ترین جلوه‌اش در خودِ ورزشگاه نمایان می‌شد اما خودش را تا عمق زندگی می‌کشید. آزادی به ما این امکان را می‌داد تا بدون هیچ نگرانی‌ای از خشن‌ترین نسخه‌های شخصیتمان رونمایی کنیم. با اینکه حالا هفت‌هشت سالی از آن روزها می‌گذرد و دیگر نه در آن محله زندگی می‌کنم و نه خبری از عطش نوجوانی برای بروز خشونت است، همچنان یادآوری آن خاطرات برایم دردناک است. به گمانم فرقی نمی‌کند «سختی» و «بی‌تفاوتی به رنج دیگران» در حزبی (همچون فاشیسم) حاکم باشد یا در ورزشگاه؛ هر دو می‌توانند به یک‌اندازه خطرناک باشند.

سال‌های بعد، دشواری‌های زیادی را تحمل کردم تا بتوانم آن میل کنترل‌ناپذیر به خشونت را در درونم مهار کنم و در طول این تلاش فهمیدم باید از هر چیزی که خشونتم را مجاز می‌شمارد و اجازۀ بروزش را به من می‌دهد، بترسم. در «آزادی» انگار همه توافق کرده بودند که هر کسی، هر کاری (تقریباً هر کاری) بخواهد، می‌تواند «درون» ورزشگاه انجام دهد. عجیب بود که همۀ ما به این قاعدۀ نانوشته پایبند بودیم. خیلی وقت‌ها مرگ و زندگی هواداران و بازیکنان رقیب درون ورزشگاه برایمان اهمیتی نداشت و چنان به‌سوی یکدیگر سنگ می‌پراندیم که گویی هدفمان قتل است؛ اما کافی بود چند دقیقه پس از بازی یکدیگر را در مترو یا اتوبوس شهری ببینیم. آن‌قدر عادی و بی‌تفاوت برخورد می‌کردیم که کسی باورش نمی‌شد همین «ما» بودیم که چند دقیقۀ پیش سودای رنج‌دادن دیگری را در سر داشتیم. این شاید جادوی ورزشگاه باشد که ما را به «دیگری» بدل می‌کرد؛ دیگری‌ای که در سرکوب‌شده‌ترین حالاتمان شاید رؤیایش را در سر می‌پروراندیم و اندک زمانی برای بروزش داشتیم. یکی از این زمان‌های اندک را ورزشگاه سخاوتمندانه در اختیارمان می‌گذاشت.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۹
حسام حسین‌زاده

حسام حسین‌زاده

 

اول.

چند روز پیش، رسانه‌های چینی اعلام کردند دولت این کشور بالاخره توانسته بیمار صفر ویروس کرونا (یعنی نخستین کسی که به ویروس مبتلا شده) را پیدا کند. مردی ۵۵ ساله که در تاریخ ۱۷ نوامبر ۲۰۱۹ (یعنی ۲۶ آبان ۱۳۹۸) به بیمارستان مراجعه کرده است. دولت چین بیش از دو ماه بعد پذیرفت که چنین ویروسی در این کشور شیوع پیدا کرده است. در فاصلۀ این دو ماه، ده‌ها هزار نفر می‌توانستند به این ویروس مبتلا شوند و همچنین ویروس می‌توانست به ده‌ها کشور دیگر نیز منتقل شود. هیچ‌یک از ما نمی‌دانیم و نمی‌توانیم بدانیم در آن دو ماه واقعاً چه اتفاقی افتاده است. اما آیا دولت چین از این ماجرا بی‌اطلاع بوده؟ قطعاً نه! آن‌ها در طول روزهای نخست شیوع بیماری، ده‌ها شهروند، خبرنگار و فعال اجتماعی چینی را به اتهام تشویش اذهان عمومی یا نشر اکاذیب تحت‌فشار گذاشتند، بازداشت کردند و از آنان تعهد گرفتند تا دهانشان را بسته نگه دارند. در این بین، دست‌کم از سرنوشت دو تن از این فعالان رسانه‌ای، یعنی فنگ بین (تاجر اهل ووهان) و چن کیوشی (وکیل و فعال حقوق بشر) اطلاعی در دست نیست. فعالان اجتماعی چین معتقدند دولت این کشور دربارۀ اطلاعات مربوط به ویروس کرونا دست به پنهان‌کاری گسترده زده است.

 

دوم.

اما آیا این فقط وضع دولت چین است؟ معلوم است که نه! دست‌کم در سه مورد ایتالیا، امریکا و ایران می‌توان با قاطعیت گفت دولت‌ها و سیاست‌مداران عملکردی فاجعه‌بار داشته‌اند. در ایتالیا، درگیری و اختلاف‌نظر دو حزب اصلی حاکم بر فضای سیاسی کشور باعث شد قرنطینه و تعطیلی شهرها چندین روز به تأخیر بیافتد و بیماری سرعتی مهارناشدنی و تبعاتی مرگ‌بارتر بیابد. در امریکا هم که دیوانۀ بزرگ حتی قبول نمی‌کرد آزمایش کرونا بدهد. تا چندین روز معتقد بود سالانه ۵۰، ۶۰ هزار امریکایی بر اثر آنفولانزا می‌میرند و تلویحاً می‌گفت حالا ۵۰، ۶۰ هزار نفر دیگر هم روش! تحلیل‌گران حوزۀ سلامت در امریکا معتقدند دولت با عملکرد عجیبش همۀ آنچه دستاورد نظام سلامت مدرن در این کشور بوده را بر باد داده (یعنی نتوانسته از بالقوگی‌های نظام سلامت بهره ببرد) و مردم را در شرایط یک قرن پیش قرار داده است. در ایران هم که دیگر نیازی به توضیح نیست. همه‌چیز دربارۀ عملکرد دولت و اختلاف‌نظر جناح‌های سیاسی روشن است. فقط جالب آنکه بنا بر گزارش رسانه‌های رسمی، تاکنون دست‌کم ۱۰ نفر هم در ایران به اتهام تشویش اذهان عمومی و نشر اکاذیب بازداشت شده‌اند.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۹۹
حسام حسین‌زاده

حسام حسین‌زاده

 

دو سالی می‌شود که درگیر کارنامۀ سینمایی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان هستم. بخشی از این درگیری ذهنی را هم اردیبهشت‌ماه گذشته در همایش سالانۀ انجمن جامعه‌شناسی ایران در قالب نوشتاری با عنوان «گره‌گاه‌ها در خاستگاه سینمای کودک ایران» ارائه کردم. اما همیشه به‌دنبال فرصتی بودم تا بتوانم این فیلم‌ها (مخصوصاً فیلم‌های دهه‌های ۵۰ و ۶۰) را با بچه‌های خردسال ببینم و پیگیر واکنش‌ها و نظراتشان باشم. پیش از این فقط با دانش‌آموزانم در مقاطع متوسطه پروژه‌های تماشای فیلم را پیش برده بودم و یکی دو باری که تلاش کردم فیلم‌های قدیمی کانون را همراهشان ببینم، دادشان به آسمان رفت که «آقا این دیگه چیه؟»، «چرا کیفیت تصویرش اینجوریه؟»، «چرا اینجوری حرف می‌زنن؟ آدم نمی‌فهمه چی می‌گن» و خلاصه از کرده پشیمانم کرده بودند. چند هفته پیش اما فرصتی مهیا شد تا همراه دانش‌آموزان دورۀ دوم ابتدایی (یعنی پایه‌های چهارم، پنجم و ششم) در مدرسۀ خودمان به تماشای فیلم بنشینیم. از آنجایی که در تصوراتم این پروژه را پروژه‌ای ادامه‌دار می‌دیدم و امیدوار بودم بچه‌ها پایه باشند تا بازهم با هم این دست فیلم‌ها را ببینیم، دورۀ اول آن را معطوف به آثار کانون در دهۀ پنجاه (یعنی آغاز نهادیِ سینمای کودک ایران) در نظر گرفتم. بنا شد سه فیلم ساز دهنی (۱۳۵۲) ساختۀ امیر نادری، مسافر (۱۳۵۳) ساختۀ عباس کیارستمی و مدرسه‌ای که می‌رفتیم (۱۳۵۹) ساختۀ داریوش مهرجویی را همراه یکدیگر تماشا کنیم. سه جلسه را برای تماشای این سه فیلم در نظر گرفتم و جلسۀ چهارم را به گفت‌وگو دربارۀ فیلم‌ها اختصاص دادم، یعنی بنا شد چهار هفتۀ پیاپی (یکشنبه‌ها) جمع شویم و فیلم ببینیم یا دربارۀ فیلم‌ها گپ بزنیم.

زمانی که پوستر برنامه روی تابلوهای مدرسه قرار گرفت، تصور می‌کردم در بهترین حالت چیزی بین ۱۰ تا ۲۰ دانش‌آموز استقبال می‌کنند که البته همین تعداد هم برایم خوب و خواستنی بود. اما در نهایت استقبال دانش‌آموزان خیلی بیشتر از این حرف‌ها شد و چیزی حدود ۴۰ نفر ثبت‌نام کردند. باورم نمی‌شد که چنین اقبالی نشان داده‌اند. هر موقع در زنگ‌های تفریح با دانش‌آموزانی برخورد می‌کردم که می‌فهمیدم ثبت‌نام کرده‌اند، برایشان توضیح می‌دادم که «این فیلما قدیمی‌انا! کیفیت تصویرشون مثه این فیلمای مارول و اینا نیستا! فارسی رو هم با لهجه صحبت می‌کنن توش شاید سختتون باشه بفهمین! مطمئنید میخواید بیاید؟» و اکثراً واکنششان این بود که «آره، آره، میخوایم بیایم» اما بازهم پیش خودم می‌گفتم «نه‌بابا اینا حرفمو جدی نگرفتن وگرنه چرا باید بچه‌های این نسل بیان این فیلمارو ببینن؟» واکنش بچه‌های متوسطه‌ام باعث شده بود به این نتیجه برسم که این فیلم‌های قدیمی برای نسل جدید جذابیت چندانی ندارد و داشتم جلوی علاقه نشان‌دادن بچه‌ها مقاومت می‌کردم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۸
حسام حسین‌زاده

معرفی کرونا برای کودکان خردسال

یکی از چالش‌هایی که این روزها بسیاری از معلمان و تسهیلگرانی که مستقیم و غیرمستقیم با کودکان کار می‌کنند، با آن روبه‌رو هستند، این است که چگونه دربارۀ ویروس کرونا با بچه‌ها حرف بزنند تا باعث نگرانی و اضطراب بیش‌ازاندازۀ آنان نشود و در معرض آسیب قرارشان ندهد. پایگاه آموزشی BrainPOP چند روز پیش، انیمیشن کوتاهی برای معرفی این ویروس به کودکان خردسال ساخت و منتشر کرد که به‌طور گسترده‌ای مورد استقبال و استفادۀ معلمان و تسهیلگران آموزشی در سراسر دنیا قرار گرفت. این انیمیشن کوتاه را در قالب زیرنویس به فارسی ترجمه کرده‌ام تا شاید به معلمی، اولیایی یا کودکی در ایران کمک کند. فایل کم‌کیفیت آن با حجم ۱۸ مگابایت در کانال تلگرامی «بَلْ‌وا» در دسترس است. جهت دریافت فایل باکیفیت آن با حجم ۱۲۰ مگابایت برای نمایش در کلاس درس و سایر محیط‌های آموزشی اینجا کلیک کنید. همچنین، برای دریافت فایل دوبلۀ فارسی آن که توسط پایگاه «آموزک» تهیه شده (با حجم ۲۰ مگابایت) می‌توانید اینجا کلیک کنید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۸
حسام حسین‌زاده

حسام حسین‌زاده

 

یکی از دغدغه‌های هر معلمی، دانش‌آموزانی هستند که در یادگیری همراه با کلاس پیش نمی‌روند و به‌شکل معناداری از بقیۀ بچه‌ها فاصله دارند. هرچند هیچ‌وقت تن به ایده‌های معمول ارزشیابی بچه‌ها نمی‌دهم و تلاش می‌کنم واقعاً به الگوی «مقایسۀ هر دانش‌آموز با خودش» پایبند باشم اما کلاس ششم به‌دلیل امتحان‌های هماهنگی که در پایان سال از سوی آموزش‌وپرورش در برخی دروس اصلی (از جمله مطالعات اجتماعی) از بچه‌ها گرفته می‌شود تا آمادگی آنان را برای ورود به متوسطۀ اول بسنجد، حکایتش اندکی متفاوت است. در واقع، وجود چنین آزمون هماهنگی، دست ردی به سینۀ شیوه‌های نوین ارزشیابی می‌زند که خودِ آموزش‌وپرورش هم علی‌الظاهر مدافعش است. وقتی همۀ بچه‌ها با یک معیار و به یک شکل سنجیده می‌شوند، عجیب نیست که مدرسه و خانواده‌ها انتظار داشته باشند تا سطح خاصی از یادگیری برای همۀ بچه‌ها محقق شود. شیوه‌ای که در مدرسۀ ما برای جبران کاستی‌های یادگیری بچه‌ها مرسوم است، چیزی تحت عنوان «فرصت یادگیری» یا «تحقق یادگیری» است. خلاصۀ این شیوه آن است که برخی از دانش‌آموزان (به تشخیص معلم)، در بعضی از روزها یک زنگ پس از تعطیلی مدرسه هم در مدرسه می‌مانند تا با آنان جداگانه کار شود و به باقی بچه‌ها برسند. از همان ابتدا، با این شیوه مشکل داشتم چراکه پیش‌فرض نهفته در آن را قبول نداشتم. وقتی باید بچه‌ها را از کلاس (گروه هم‌سالان) جدا کنیم و به‌تنهایی یا در گروه‌های کوچک‌تر به آنان آموزش دهیم، یعنی یادگیری امری فردی پنداشته می‌شود نه فرایندی جمعی. این رویکرد با فهمی که من از آموزش داشتم و دارم، در تضاد بود.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۸
حسام حسین‌زاده

حسام حسین‌زاده

 

از ابتدای امسال (به‌مدت سه ماه) دو زنگ از کلاس‌های فارسی‌ام را به کتاب‌خوانی اختصاص دادم. یک زنگ بخش‌هایی از یک رمان خاص را می‌خواندیم و زنگ بعد دربارۀ همان بخشی که آن روز خوانده بودیم، حرف می‌زدیم. صحبت‌ها را یکی از بچه‌ها داوطلبانه و با هر موضوعی که دوست داشت شروع می‌کرد و خود بچه‌ها با واکنش‌هایشان به گفت‌وگو جهت می‌دادند. بعدها دربارۀ این تجربه بیشتر می‌نویسم. اما یکی از روزها، در بخشی از کتاب که آن روز خوانده بودیم، شخصیت اصلی داستان وقتی در اتاقش تنها بود با عروسک‌هایش حرف می‌زد و بازی می‌کرد. در شروع زنگ دوم، یکی از بچه‌ها بحث را این‌گونه شروع کرد: «به نظرم برادلی [شخصیت اصلی داستان] دیوونه‌ست!» متعجب پرسیدم «چرا؟» و او پاسخ داد «چون با عروسکاش حرف می‌زنه، آدم مگه دیوونه‌ست با عروسکاش حرف بزنه؟» شنیدن این حرف از زبان کودکی ده، یازده ساله برایم عجیب بود. جزء معدود زمان‌هایی بود که باید مداخله می‌کردم. انگار تصور و حکمی از قلمروی بزرگسالان داشت به کلاس تجاوز می‌کرد و نمی‌توانستم اجازه بدهم بدون مزاحمت این کار را انجام بدهد. آن هم با ادبیاتی که بزرگسالانه‌بودن از سرورویش می‌بارید. علاوه بر این، از شما چه پنهان که من هنوز هم با عروسکم حرف می‌زنم. نه فقط با عروسک بلکه بسیاری دیگر از اشیاء هم در نظرم می‌توانند جان‌دار باشند، حتی موتور سیکلتم!

خلاصه بعد از پایان صحبت نفر اول، وارد بحث شدم و خطاب به کلاس گفتم «واقعاً حرف‌زدن با عروسک دیوونگیه؟ کیا اینجا با عروسکشون حرف می‌زنن؟» چند ثانیه که گذشت صحنۀ بی‌نظیری را در مقابلم می‌دیدم. بسیاری از بچه‌ها دستشان را اندکی از بدنشان فاصله داده بودند اما جرئت نمی‌کردند بلندش کنند و به جمع دیوانگان بپیوندند. اضطراب را در چهره‌شان می‌دیدم. آن‌قدر از خود بی‌خود شده بودند که حواسشان نبود به یکدیگر نگاه کنند و متوجه شوند که اکثریت کلاس در وضعیت مشابهی قرار دارد. بعد از این چند ثانیه، خودم دستم را بالا بردم. همه زدند زیر خنده و دست‌ها یکی پس از دیگری بالا آمد. چند نفری هنوز مانده بودند که دستشان پایین بود. تکمله‌ای به پرسشم زدم تا ببینم آن‌ها را هم شامل می‌شود یا نه. گفتم «حالا حتماً نباید عروسک باشه، ممکنه یه نفر پتوش رو دوست داشته باشه و با اون حرف بزنه. هر شیء‌ای باشه حسابه.» حدسم درست بود. آن چند نفر هم خوشحال شدند و با گفتن «آره آقا، آره» دستشان را بالا آوردند. حالا دست همۀ کلاس بدون هیچ استثنائی بالا بود، حتی او که این کار را دیوانگی می‌دانست هم دستش بالا بود. گام اول را در جریان گفت‌وگو به‌خوبی برداشته بودیم. مداخله‌ام از جایگاه معلم تنها مداخله‌ای بود که می‌توانست مشروعیت آن گزارۀ بزرگسالانه که در ابتدای بحث بیان شده بود را از بین ببرد. مداخلۀ معلم در چنین شرایطی نه‌تنها تعادل قدرت در گفت‌وگو را برهم نمی‌زند بلکه کمک می‌کند تا بچه‌ها فضای بیشتری برای اظهارنظر داشته باشند و قدرت بیشتری کسب کنند.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۸
حسام حسین‌زاده