بَلْ‌وا

وبلاگ شخصی حسام حسین‌زاده

بَلْ‌وا

وبلاگ شخصی حسام حسین‌زاده

در روزگاری که از یک سو، نوشتن در شبکه‌های اجتماعیِ مرسوم چیزی غیر از تقلیل نقد و اندیشه به‌نظر نمی‌رسد و از سوی دیگر، دوری از فضای فعالیت دانشجویی و محافل فکریِ دارای تریبون در بیرون از دانشگاه امکان ارائه و انتشار تحلیل‌های شخصی را برایم دشوارتر می‌کند، شاید «وبلاگ‌نویسی» فرم بهتری برای اندیشیدن و گفت‌وگو باشد!

۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۷ ثبت شده است

حسام حسین‌زاده

 

انگار اسم کوچک معلم‌ها همیشه در مدرسه چالش‌برانگیز است. آن زمان که ما دانش‌آموز بودیم تنها در خفا می‌توانستیم اسامی کوچکشان را بر زبان بیاوریم اما حالا همه‌چیز فرق کرده است. البته این تفاوت برای همۀ مدارس نیست، هنوز هم در مدارس محلۀ ما و بسیاری از مدارس دولتی دیگر احتمالاً آوردن اسم کوچک معلم‌ها تبعات گران‌باری به‌دنبال خواهد داشت.

من هیچ‌وقت حساسیتی روی این ماجرا نداشته و ندارم، به خاطر همین همیشه جلسۀ اولی که وارد هر کلاسی می‌شوم اسمم را کامل می‌گویم تا کنجکاوی بچه‌ها برطرف شود. اما ماجرا از جایی شروع شد که پایین برگۀ آزمون میان‌ترم بچه‌های ششم که آزمون مهمی بود نوشتم: «همۀ ما می‌دانیم ممکن است نکته‌ای را مطالعه کرده باشیم اما در لحظۀ آزمون به‌خوبی یا به‌طور کامل به یاد نیاوریم، نگران نباشید! آزمونی که پشت سر گذاشتید مجموعاً 42 امتیاز داشت اما امتیاز شما از 40 محاسبه می‌شود، یعنی 2 امتیاز هدیه می‌گیرید. موفق باشید! حسام حسین‌زاده.» به‌محض تمام‌شدن آزمون، داستان شروع شد. زنگ تفریح در حال عبور از راهرو بودم که یکی از بچه‌ها فریاد کشید: «حسام حسین‌زاده» و وقتی برگشتم گفت: «اسمی که روی برگه نوشته بودو خوندم فقط!» خنده‌ام گرفت و به راهم ادامه دادم. زنگ‌های بعدی سر هر کلاسی که حاضر شدم چندین دقیقۀ اول تفریح همه این بود که به‌طریقی اسم کوچکم را به زبان بیاورند و بعدش بهانه‌ای بیاورند که نمی‌خواسته‌اند مرا خطاب قرار دهند. یکی می‌گفت اسم پسرخاله‌ام است و دیگری می‌گفت منظورم «حس‌هایم» بوده. من هم واقعاً مشکلی نداشتم و بیشتر برایم جالب بود. حتی سر یکی از کلاس‌ها ازشان پرسیدم که «چرا الان اسمم این‌قدر براتون جذاب شده؟ من که اول سال خودم گفته بودم اسممو» و همان که اسمم را از روی برگه فریاد کشیده بود جواب داد که «آقا آخه اینکه ببینیم نوشته توی برگه فرق داره با اینکه خودتون بگید.» انگار حق با او بود و مکتوب‌بودن اسمم در این ماجرا نقش داشت.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۷
حسام حسین‌زاده

زندگی و میراث فریره

برگزارکننده: واحد دبستان (پونک) مجتمع آموزشی رهیار

مکان برگزاری: سالن اجتماعات مجتمع آموزشی رهیار

زمان برگزاری: چهارشنبه، 15 اسفند 1397، ساعت 14:40 تا 16:30

صوت: دارد (31 مگابایت)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۷
حسام حسین‌زاده

حسام حسین‌زاده

 

اوایل سال دانش‌آموز شرّی بود. به‌واسطۀ هیکل درشت‌ترش می‌توانست خود را یک سروگردن بالاتر از سایر دانش‌آموزان قرار دهد. در کلاس تلاش می‌کرد با سرپیچی‌های زیرکانه و کوچک از اصولم، هم جایگاهش را در سلسله‌مراتب قدرت به نسبت باقی دانش‌آموزان بهبود دهد و هم سرمایۀ نمادین یک «یاغی» را میان هم‌کلاسی‌هایش کسب کند. اتفاقاً بر حسب تجربه اولین کاری که همیشه در هر کلاسی می‌کنم شناسایی یاغی‌هاست، سعی می‌کنم در سه جلسۀ نخست با ارزیابی عملکرد دانش‌آموزان سرکش و علامت‌گذاری کنار اسمشان به آن‌هایی برسم که در هر سه جلسه اخطار دریافت کرده‌اند و این یعنی حفظ نظم کلاس و پیش‌بردن فرایند آموزشی در گروی کنترل آن‌هاست. او هم یکی از همین دانش‌آموزان بود. پس از چند جلسۀ اول، مداوماً تلاش می‌کردم نافرمانی‌هایش را به رسمیت نشناسم و جلوی کسب اعتبارش از این راه را بگیرم. البته این کار مثل راه‌رفتن بر لبۀ تیغ بود، هم برای من و هم برای او. می‌دانستم باید سرپیچی‌های کوچک را نادیده بگیرم و آماده باشم که اگر سرپیچی بزرگی رخ داد طوری قاطعانه برخورد کنم که خطوط قرمزم در کلاس درس برای همۀ دانش‌آموزان روشن شود. به‌نظر می‌رسید او هم می‌دانست که این نادیده‌گرفتن می‌تواند برخوردی قاطعانه را به‌دنبال داشته باشد و به همین دلیل محتاط‌تر شده بود. اما اولین و آخرین برخورد قاطعانه‌ام با او زمانی بود که کلمه‌ای به عنوان «تیکه» پس از یکی از جلماتم به زبان آورد، تلاش کرد آنقدر آرام بگوید که دانش‌آموزان بشنوند و من نشنوم و این واقعاً تاکتیک هوشمندانه‌ای بود. بدشانس بود که شنیدم و واکنش قاطعانه‌ام تنها یک نگاه خیرۀ چندثانیه‌ای به او بود و سرش را پایین انداخت. نگاه خیره‌ای که یک‌بار وقتی یکی دیگر از دانش‌آموزان هدفش قرار گرفت با خنده گفت «آقا کاش بزنیدمون، اینجوری که نگاه می‌کنید بدتره.»

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۷
حسام حسین‌زاده

حسام حسین‌زاده

 

تنها چند روز مانده به آن سفر کذایی که صمد را برای همیشه از ما گرفت، او یکی از مشهورترین و تأثیرگذارترین قصه‌های قلبش را برایمان گفت، ماهی سیاه کوچولو. دربارۀ اینکه صمد کیست، خصلت قصه‌هایش چیست و اینکه چرا هنوز پس از گذشت نیم‌قرن از مرگش باید او را بخوانیم می‌توان کلمات زیادی نوشت، چنان که نوشته شده است. اما دغدغه‌ام اینجا چیستی و کیستی صمد و ضرورت خوانش آثارش نیست. می‌خواهم قصۀ یک قصه را برایتان بگویم. یک شب وقتی آماده می‌شدم تا فردا صبح سر کلاس دانش‌آموزان ششم ابتدایی‌ام بروم، در حال گشت‌وگذار در کتابخانه‌ام، مجموعۀ داستان‌های صمد را دیدم. به سرم زد آن را فردا با خودم به مدرسه ببرم، گویی صمد می‌خواست نیم‌قرن پس از مرگش از زبان من برای بچه‌ها قصه بخواند. به این فکر می‌کردم که از خلال چه سازوکاری می‌توانم دانش‌آموزانم را به درک قصۀ صمد نزدیک کنم بدون اینکه خسته و آزرده شوند، می‌دانستم نمی‌شود با همان شکل قدیمی برای بچه‌های امروز قصه گفت، بچه‌هایی که نیمی از روزشان را صرف بازی آنلاین می‌کنند. علاوه بر این، نمی‌خواستم قصه‌گویی‌ام روایتی یک‌طرفه باشد چراکه به‌گمانم در تناقض با اصل قصه‌گویی است. قصه‌گویی، دست‌کم آن طور که من در سنت انتقادی می‌فهممش، فرایندی دوطرفه و گفت‌وگویی است که دغدغه‌اش نه انتقال معانی که خلق دانشی جدید و موقعیت‌مند همراه/برای/توسط کودکان است. اما پرسش نخستین این بود که چطور می‌شد شکل سنتی داستان صمد را در قالبی نوین ریخت، قالبی که دانش‌آموزان امروز را هم سر ذوق بیاورد.

این فکرها در سرم می‌چرخید که یادم آمد هنوز تصمیم نگرفته‌ام کدام داستان را برایشان بخوانم. در نهایت میان «افسانۀ محبت» و «ماهی سیاه کوچولو» مانده بودم. اولی به گمان من شاهکار اصلی قصه‌گویی صمد و چکیدۀ زندگی و اندیشه‌اش است و دومی، به گمان دیگران. اما این گمان‌ها نمی‌توانست معیار خوبی برای گزینش داستان باشد. بر اساس تجربه می‌دانستم ظواهر دهن‌پُرکن برای بچه‌ها جذاب خواهد بود، مثلاً اینکه کتاب به ده‌ها زبان ترجمه شده باشد یا جایزه‌ای خارجی برده باشد یا اینکه مانیفست غیررسمی یک جریان سیاسی قدیمی در ایران باشد. گویی ناگزیر بودم همچون بسیاری از شارحان صمد چشم روی «افسانۀ محبت» ببندم و قصۀ «ماهی سیاه کوچولو» را تعریف کنم. اما این انتخاب تازه آغاز دشواری‌ها بود. برگردیم به چالش پیشین، چگونه باید برایشان قصه می‌گفتم تا به دلشان بنشیند؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۷
حسام حسین‌زاده

حسام حسین‌زاده

 

شاید بتوان گفت مسئلۀ «مهاجرت» امروز ذهن هر ایرانی را به طریقی درگیر خود کرده است. عده‌ای که امکان واقعی مهاجرت برایشان وجود دارد یا دست‌کم چنین تصوری می‌کنند، احتمالاً وقت بیشتری را به اندیشیدن دربارۀ آن و چالش‌هایش اختصاص می‌دهند و آنان هم که این «راه نجات» را دور از واقعیت زندگی‌شان می‌دانند، حتی شده به اندازۀ چند لحظه، هرازگاهی فکرشان را مشغولش می‌کنند. قابل درک است. مهاجرت شاید یکی از بهترین راه‌های تحرک طبقاتی یا دست‌کم تلاش برای تحرک طبقاتی باشد. نه فقط مهاجرت از کشوری به کشور دیگر بلکه گاهی مهاجرت از شهری به شهر دیگه یا حتی از محله‌ای به محلۀ دیگر می‌تواند فرصت‌هایی پیش رویمان قرار دهد. اساساً ایدۀ تحرک طبقاتی به‌واسطۀ مهاجرت بر این پیشفرض استوار است که شرایط اجتماعی و تاریخی متفاوتی در زمینه‌های اجتماعی و تاریخی متفاوت وجود دارد. پیشفرضی که به‌نظر نمی‌توان آن را رد کرد یا نادیده گرفت. ساده‌انگارانه خواهد بود اگر تصور کنیم وضعیت در خاورمیانه یا ایران همان طور است که در قلب اروپا یا امریکا. پس اینجا سودای آن را در سر ندارم که نشان دهم دلیلی برای مهاجرت از ایران یا حتی تهران وجود ندارد، حتماً می‌توانم فهرست بلندبالایی از دلایلی متنوع ارائه کنم. اما می‌خواهم تمرکزم را بر بخش دیگری از واقعیت جاری در زیست‌جهانمان معطوف کنم. اگر تلاش کنیم به زمینه‌های مشترکی برسیم که واقعیت‌های اجتماعی و تاریخی متفاوت را در موقعیت‌های اجتماعی و تاریخی متفاوت شدیداً تحت‌تأثیر قرار می‌دهند، به چه نتایجی خواهیم رسید؟ احتمالاً در پاسخ به این پرسش می‌توانیم دست روی نقاط مهم و متفاوتی بگذاریم. می‌توان از اقتصاد سیاسی جهانی‌شدن یا نسل‌های جهانی سخن به میان آورد که به‌نظر می‌رسد واقعیت را در ابعادی جهان‌شمول دستخوش دگرگونی می‌کنند. اما به گمانم مسئلۀ بنیادینی وجود دارد که چه بسا این وجوه جهان‌شمول را به شکلی جهان‌شمول تحت‌تأثیر قرار می‌دهد: گرمایش جهانی. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۷
حسام حسین‌زاده