بَلْ‌وا

وبلاگ شخصی حسام حسین‌زاده

بَلْ‌وا

وبلاگ شخصی حسام حسین‌زاده

در روزگاری که از یک سو، نوشتن در شبکه‌های اجتماعیِ مرسوم چیزی غیر از تقلیل نقد و اندیشه به‌نظر نمی‌رسد و از سوی دیگر، دوری از فضای فعالیت دانشجویی و محافل فکریِ دارای تریبون در بیرون از دانشگاه امکان ارائه و انتشار تحلیل‌های شخصی را برایم دشوارتر می‌کند، شاید «وبلاگ‌نویسی» فرم بهتری برای اندیشیدن و گفت‌وگو باشد!

۱۴ مطلب با موضوع «نوشته‌ها :: جامعه و سیاست» ثبت شده است

(رسیدن به جایگاه تیفوسی‌ها مراتبی دارد و نشستن در آن، آدابی)

حسام حسین‌زاده

 

چون روزهای نوجوانی‌ام در محله‌ای زندگی می‌کردم که شهره بود به لات‌ها و دعواهایش، میل بی‌پایانی به بروز خشونت پیدا کرده بودم. آنجا تقریباً هر صبح با دیدن درگیری یا شنیدن صدایش آغاز می‌شد. در طول روز هم همۀ نوجوان‌های محل دنبال راهی برای ارضای میلشان به خشونت می‌گشتند؛ فرقی نداشت خودشان با کسی درگیر شوند یا شاهد درگیری خونینی باشند. هر دو به یک‌اندازه می‌توانست برایشان رضایت‌بخش باشد. آن روزها، آشنایی با ورزشگاه آزادی نقطۀ عطفی در این میل جهنمی شد. انگار آنجا می‌شد به علنی‌ترین و البته جمعی‌ترین شکل ممکن خشن بود. بساط دعواهای گروهی هرروز در محله به‌پا بود اما کیفیت دعوای ده‌بیست نفره با نسخۀ چندهزار‌نفره‌اش خیلی فرق می‌کرد. برای آن‌هایی که پای ثابت «آزادی» بودند، هر بازی حکم دعوایی را داشت؛ برد و باخت، زندگی و مرگ. البته می‌دانم؛ بیل شَنکلی، اسطورۀ باشگاه لیورپول، زمانی گفته «فوتبال مسئلۀ مرگ و زندگی نیست، بلکه مهم‌تر از آن است». بیراه نگفته. روزهای زیادی را به‌‌یاد می‌آورم که فوتبال در «آزادی» حتی از مرگ و زندگی انسان‌ها هم مهم‌تر بوده است.

نخستین بار ۲۹ فروردین ۱۳۹۱ بود که پایم به ورزشگاه آزادی باز شد. حدود یک سال تقریباً همۀ بازی‌های پرسپولیس محبوبم را از نزدیک دیدم و فکر می‌کردم این کار سرگرم‌کننده‌ترین تجربه‌ای است که می‌توانم در زندگی داشته باشم. اما حالا که با کمی فاصله به آن روزها نگاه می‌کنم، همه‌‌چیز متفاوت به نظرم می‌رسد. ورزشگاه آزادی بیش از اینکه سرگرم‌کننده باشد، مکانی بود برای آموختن نوعی از سبک زندگی؛ سبک زندگی‌ای که مهم‌ترین جلوه‌اش در خودِ ورزشگاه نمایان می‌شد اما خودش را تا عمق زندگی می‌کشید. آزادی به ما این امکان را می‌داد تا بدون هیچ نگرانی‌ای از خشن‌ترین نسخه‌های شخصیتمان رونمایی کنیم. با اینکه حالا هفت‌هشت سالی از آن روزها می‌گذرد و دیگر نه در آن محله زندگی می‌کنم و نه خبری از عطش نوجوانی برای بروز خشونت است، همچنان یادآوری آن خاطرات برایم دردناک است. به گمانم فرقی نمی‌کند «سختی» و «بی‌تفاوتی به رنج دیگران» در حزبی (همچون فاشیسم) حاکم باشد یا در ورزشگاه؛ هر دو می‌توانند به یک‌اندازه خطرناک باشند.

سال‌های بعد، دشواری‌های زیادی را تحمل کردم تا بتوانم آن میل کنترل‌ناپذیر به خشونت را در درونم مهار کنم و در طول این تلاش فهمیدم باید از هر چیزی که خشونتم را مجاز می‌شمارد و اجازۀ بروزش را به من می‌دهد، بترسم. در «آزادی» انگار همه توافق کرده بودند که هر کسی، هر کاری (تقریباً هر کاری) بخواهد، می‌تواند «درون» ورزشگاه انجام دهد. عجیب بود که همۀ ما به این قاعدۀ نانوشته پایبند بودیم. خیلی وقت‌ها مرگ و زندگی هواداران و بازیکنان رقیب درون ورزشگاه برایمان اهمیتی نداشت و چنان به‌سوی یکدیگر سنگ می‌پراندیم که گویی هدفمان قتل است؛ اما کافی بود چند دقیقه پس از بازی یکدیگر را در مترو یا اتوبوس شهری ببینیم. آن‌قدر عادی و بی‌تفاوت برخورد می‌کردیم که کسی باورش نمی‌شد همین «ما» بودیم که چند دقیقۀ پیش سودای رنج‌دادن دیگری را در سر داشتیم. این شاید جادوی ورزشگاه باشد که ما را به «دیگری» بدل می‌کرد؛ دیگری‌ای که در سرکوب‌شده‌ترین حالاتمان شاید رؤیایش را در سر می‌پروراندیم و اندک زمانی برای بروزش داشتیم. یکی از این زمان‌های اندک را ورزشگاه سخاوتمندانه در اختیارمان می‌گذاشت.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۹
حسام حسین‌زاده

حسام حسین‌زاده

 

اول.

چند روز پیش، رسانه‌های چینی اعلام کردند دولت این کشور بالاخره توانسته بیمار صفر ویروس کرونا (یعنی نخستین کسی که به ویروس مبتلا شده) را پیدا کند. مردی ۵۵ ساله که در تاریخ ۱۷ نوامبر ۲۰۱۹ (یعنی ۲۶ آبان ۱۳۹۸) به بیمارستان مراجعه کرده است. دولت چین بیش از دو ماه بعد پذیرفت که چنین ویروسی در این کشور شیوع پیدا کرده است. در فاصلۀ این دو ماه، ده‌ها هزار نفر می‌توانستند به این ویروس مبتلا شوند و همچنین ویروس می‌توانست به ده‌ها کشور دیگر نیز منتقل شود. هیچ‌یک از ما نمی‌دانیم و نمی‌توانیم بدانیم در آن دو ماه واقعاً چه اتفاقی افتاده است. اما آیا دولت چین از این ماجرا بی‌اطلاع بوده؟ قطعاً نه! آن‌ها در طول روزهای نخست شیوع بیماری، ده‌ها شهروند، خبرنگار و فعال اجتماعی چینی را به اتهام تشویش اذهان عمومی یا نشر اکاذیب تحت‌فشار گذاشتند، بازداشت کردند و از آنان تعهد گرفتند تا دهانشان را بسته نگه دارند. در این بین، دست‌کم از سرنوشت دو تن از این فعالان رسانه‌ای، یعنی فنگ بین (تاجر اهل ووهان) و چن کیوشی (وکیل و فعال حقوق بشر) اطلاعی در دست نیست. فعالان اجتماعی چین معتقدند دولت این کشور دربارۀ اطلاعات مربوط به ویروس کرونا دست به پنهان‌کاری گسترده زده است.

 

دوم.

اما آیا این فقط وضع دولت چین است؟ معلوم است که نه! دست‌کم در سه مورد ایتالیا، امریکا و ایران می‌توان با قاطعیت گفت دولت‌ها و سیاست‌مداران عملکردی فاجعه‌بار داشته‌اند. در ایتالیا، درگیری و اختلاف‌نظر دو حزب اصلی حاکم بر فضای سیاسی کشور باعث شد قرنطینه و تعطیلی شهرها چندین روز به تأخیر بیافتد و بیماری سرعتی مهارناشدنی و تبعاتی مرگ‌بارتر بیابد. در امریکا هم که دیوانۀ بزرگ حتی قبول نمی‌کرد آزمایش کرونا بدهد. تا چندین روز معتقد بود سالانه ۵۰، ۶۰ هزار امریکایی بر اثر آنفولانزا می‌میرند و تلویحاً می‌گفت حالا ۵۰، ۶۰ هزار نفر دیگر هم روش! تحلیل‌گران حوزۀ سلامت در امریکا معتقدند دولت با عملکرد عجیبش همۀ آنچه دستاورد نظام سلامت مدرن در این کشور بوده را بر باد داده (یعنی نتوانسته از بالقوگی‌های نظام سلامت بهره ببرد) و مردم را در شرایط یک قرن پیش قرار داده است. در ایران هم که دیگر نیازی به توضیح نیست. همه‌چیز دربارۀ عملکرد دولت و اختلاف‌نظر جناح‌های سیاسی روشن است. فقط جالب آنکه بنا بر گزارش رسانه‌های رسمی، تاکنون دست‌کم ۱۰ نفر هم در ایران به اتهام تشویش اذهان عمومی و نشر اکاذیب بازداشت شده‌اند.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۹۹
حسام حسین‌زاده

(نیمه‌شب‌ها؛ حوالی ترمینال‌های تهران)

حسام حسین‌زاده

 

نخستین‌بار حدود دو سال پیش بود که در گفت‌وگویی دوستانه متوجه شدم دانشجویانی که تابستان‌ها برای یافتن کار از شهرستان‌ها به تهران می‌آیند، تا زمان یافتن کاری با سرپناه، شب‌ها را حوالی ترمینال‌ها و در اتوبوس‌های تندروی شهری به صبح می‌رسانند. شنیدن خاطرات این شب‌گردی‌های جسورانه شورانگیز بود. به‌نظرم جالب می‌آمد؛ حتی می‌توانست شاعرانه هم باشد. شبی تا صبح در نوسان میان ترمینال شرق و غرب، شاید جرقه‌ای باشد برای تولید متون تأثیرگذاری که هر روز در شبکه‌های اجتماعی می‌بینیم؛ اما دو سال طول کشید تا دست بر قضا و از سر استیصال، گذرم به نیمه‌شب‌های حوالی ترمینال‌های تهران بیافتد و بفهمم که واقعیت، آن‌قدرها هم شاعرانه و شورانگیز نیست.

 

شب و تهران و مرگ

در شب‌های سرد زمستان، تهران شهری خواستنی نیست. هرچقدر روزهایش برای جنب‌وجوش و زندگی است، شب‌هایش برای سکون است و مرگ. ساعت که نزدیک نیمه‌شب می‌شود، کم‌کم خیابان‌ها خلوت می‌شوند و ساکنان شهر حالا دیگر در خانه‌هایشان آرام گرفته‌اند. عابری اگر در خیابان دیده شود، یحتمل با عجله به‌سوی خانه‌اش روانه است. اما چشم که بچرخانیم، انگار عدۀ دیگری آهسته‌آهسته وارد شهر می‌شوند؛ ساکنان خیابان. ساکنان شبانۀ خیابان‌های تهران تنوع بعضاً آزاردهنده‌ای دارند.

این شبِ دراز را باید از کجا شروع می‌کردم؟ از تقاطع کشاورز و کارگر؛ لاله! گشت نیروی انتظامی، در فواصل زمانی مشخص، از خیابان‌های مجاور عبور می‌کند و البته هدفش صرفاً تأمین امنیت خیابان است. چند متر آن‌طرف‌تر درون پارک، گعده‌های جوانانی که نخ‌ها را دست‌به‌دست می‌کنند، هنوز هم دیده می‌شود. زنان و مردان چای‌فروشِ نیمه‌شب‌ها از راه رسیده‌اند و بساطشان را اطراف پارک پهن می‌کنند و آمادۀ گذراندن شب می‌شوند. چای‌فروشان شب، متفاوت از چای‌فروشان روز هستند و گروه دوم چند ساعت پیش پارک را ترک کرده‌اند. از این گروه‌های حاشیه‌ای که بگذریم، ساکنان اصلی خیابان، کارتن‌خواب‌ها هستند که شب‌ها آزادی بیشتری برای رفت‌وآمد در شهر دارند. این سیر و سیاحت اولیه، هنوز یک ساعت هم زمان نبرده و سرمای شب کم‌کم آزاردهنده می‌شود و چای هم دیگر جواب نمی‌دهد. احساس می‌کنم برای اینکه علاوه بر زنده‌ماندن، فردا صبح توان رفتن سر کار را هم داشته باشم، باید جای گرم‌تری پیدا کنم و حتی شده اندکی بخوابم. پای پیاده، راهی میدان انقلاب می‌شوم تا با اتوبوس‌های تندرو به ترمینال شرق بروم؛ چون دورتر است و زمان بیشتری برای خوابیدن دارم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۸
حسام حسین‌زاده

(نقدی بر خودویرانگریِ جنبش معلمان در ایران معاصر)

حسام حسین‌زاده

 

پیشگفتار: زنده‌باد جنبش معلمان

با آغاز دهۀ نود شمسی، وقوع ابربحران‌های اقتصادیِ مقطعی در بستر یک وضعیت اقتصادیِ دائماً بحرانی منجر به دگرگونی ساحات مختلف جامعۀ ایران شد. در چنین بستری بود که صورت‌بندی، مطالبات و شیوۀ کنشگری جنبش‌های اجتماعی نیز دستخوش تغییراتی شد. این تغییرات را تقریباً می‌توان در همۀ بخش‌های جنبش اجتماعی در ایران پیگیری کرد: جنبش زنان، جنبش کارگران، جنبش دانشجویان، جنبش معلمان، جنبش بازنشستگان، جنبش حقوق کودک و... . نگاهی به عملکرد جنبش معلمان در طول نیمۀ اول این دهه هر مشاهده‌گر منصفی را به ستایش وامی‌دارد. معلمان بنا به دلایل متعددی که شرح و بسط آن از حوصلۀ این یادداشت خارج است، جایگاه یگانه‌ای در موج جدید جنبش اجتماعی ایران داشته‌اند. از سویی، وضعیت مادی (دستمزد پایین در قیاس با شدت کار) و نوع قراردادهای استخدامی‌شان (اکثراً باثبات) امکان سازماندهی بیشتری (نسبت به باقی جنبش‌ها) به آنان می‌داد و از سوی دیگر، به‌دلیل جایگاه صنفی‌شان و اعتماد اجتماعی گسترده‌ای که پشت خود داشتند به‌سادگی می‌توانستند نقش حلقۀ واسط را میان بخش‌های مختلف جنبش اجتماعی ایفا کنند. نوع سازماندهی جنبش معلمان در قالب «کانون‌های صنفی» و ایجاد هماهنگی میان این کانون‌ها، تاکتیک‌های کنشگری‌شان و نوع حمایت آنان از دیگر مطالبات اجتماعی الهام‌بخش دیگر بخش‌های جنبش اجتماعی بوده و خواهد بود. از طرفی، در زمینۀ مطالبات، جنبش معلمان در ترویج مطالبۀ «آموزش رایگان» و «مخالفت با خصوصی‌سازی» نقش بی‌بدیلی در طول این سال‌ها ایفا کرده است و از طرف دیگر، در زمینۀ کنشگری، جمع‌آوری بیش از صدهزار امضاء از سوی معلمان در سال تحصیلی 96-95 با مطالبۀ افزایش حقوقشان متناسب با «خط فقر» نقطۀ عطفی در این سبک کنشگری بوده است. در چنین وضعیتی بود که برخی تحلیلگران اجتماعی به‌درستی جنبش معلمان را نویدبخش «جنبشِ جنبش‌ها» می‌دانستند. بنابراین، نقد این جنبش برخاسته از نوعی بدبینی نسبت به آن و آینده‌اش نیست بلکه ناشی از تعهدی‌ست که همۀ فعالان اجتماعی باید نسبت به آن احساس کنند. جنبش معلمان دقیقاً به‌واسطۀ جایگاه یگانه‌اش در سپهر جنبش‌های اجتماعی ایران باید مداوماً به دقیق‌ترین و بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن نقد شود تا با عملکرد بهتر خود راه را برای دیگر بخش‌های جنبش اجتماعی در ایران بگشاید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۸
حسام حسین‌زاده

حسام حسین‌زاده

 

شاید بتوان گفت مسئلۀ «مهاجرت» امروز ذهن هر ایرانی را به طریقی درگیر خود کرده است. عده‌ای که امکان واقعی مهاجرت برایشان وجود دارد یا دست‌کم چنین تصوری می‌کنند، احتمالاً وقت بیشتری را به اندیشیدن دربارۀ آن و چالش‌هایش اختصاص می‌دهند و آنان هم که این «راه نجات» را دور از واقعیت زندگی‌شان می‌دانند، حتی شده به اندازۀ چند لحظه، هرازگاهی فکرشان را مشغولش می‌کنند. قابل درک است. مهاجرت شاید یکی از بهترین راه‌های تحرک طبقاتی یا دست‌کم تلاش برای تحرک طبقاتی باشد. نه فقط مهاجرت از کشوری به کشور دیگر بلکه گاهی مهاجرت از شهری به شهر دیگه یا حتی از محله‌ای به محلۀ دیگر می‌تواند فرصت‌هایی پیش رویمان قرار دهد. اساساً ایدۀ تحرک طبقاتی به‌واسطۀ مهاجرت بر این پیشفرض استوار است که شرایط اجتماعی و تاریخی متفاوتی در زمینه‌های اجتماعی و تاریخی متفاوت وجود دارد. پیشفرضی که به‌نظر نمی‌توان آن را رد کرد یا نادیده گرفت. ساده‌انگارانه خواهد بود اگر تصور کنیم وضعیت در خاورمیانه یا ایران همان طور است که در قلب اروپا یا امریکا. پس اینجا سودای آن را در سر ندارم که نشان دهم دلیلی برای مهاجرت از ایران یا حتی تهران وجود ندارد، حتماً می‌توانم فهرست بلندبالایی از دلایلی متنوع ارائه کنم. اما می‌خواهم تمرکزم را بر بخش دیگری از واقعیت جاری در زیست‌جهانمان معطوف کنم. اگر تلاش کنیم به زمینه‌های مشترکی برسیم که واقعیت‌های اجتماعی و تاریخی متفاوت را در موقعیت‌های اجتماعی و تاریخی متفاوت شدیداً تحت‌تأثیر قرار می‌دهند، به چه نتایجی خواهیم رسید؟ احتمالاً در پاسخ به این پرسش می‌توانیم دست روی نقاط مهم و متفاوتی بگذاریم. می‌توان از اقتصاد سیاسی جهانی‌شدن یا نسل‌های جهانی سخن به میان آورد که به‌نظر می‌رسد واقعیت را در ابعادی جهان‌شمول دستخوش دگرگونی می‌کنند. اما به گمانم مسئلۀ بنیادینی وجود دارد که چه بسا این وجوه جهان‌شمول را به شکلی جهان‌شمول تحت‌تأثیر قرار می‌دهد: گرمایش جهانی. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۷
حسام حسین‌زاده

(گفت‌وگو با الیور ناختوی)

ترجمۀ حسام حسین‌زاده

 

حرکت همیشه روبه‌جلو نیست، این دست‌کم چیزی‌ست که الیور ناختوی مدعی آن است. تز جامعه‌شناس جوان و شهیر آلمانی دربارۀ «مدرنیزاسیون واپس‌گرا» -چیزی شبیه اینکه چگونه پیشرفت‌های کنونی عقب‌نشینی‌های بزرگ را پنهان می‌کنند- حالا به فراتر از مرزهای کشورش گسترش یافته است. ناختوی بر این باور است که مقصر این واپس‌روی تا حد زیادی چیزی است که او «فقر در کار» می‌نامد، یعنی «بی‌ثباتی» که مفهوم رفاه و امنیت اقتصادی را نابود و موازنه‌های اجتماعیِ تاریخی را مختل کرده است. او که خود را «مارکسیستی مدرن» می‌داند، مراکز تماس، فروشگاه‌های فست‌فود، تیم‌های نظافت و... را فرایندهای تحرک نزولی می‌بیند که در حال گسترش به بخش‌های بیشتری از جامعه هستند.

نویسندۀ کتاب بحران پنهان آلمان: فروپاشی اجتماعی در قلب اروپا[1] از کارگرانی صحبت می‌کند که از دست رفتن موقعیتشان وحشت‌زده‌شان کرده، وحشتی که خودابرازی بیمارگونه در قالب کارایی و تولیدگرایی را موجب شده است. ناختوی، استاد دانشگاه بازل، استدلال می‌کند حتی در کشورهایی چون آلمان، با اعجاز اقتصادی عظیمش، «چهره‌هایی که از رشد اقتصادی سخن می‌گویند [سخنانشان] با تجارب روزمرۀ مردم هم‌خوانی ندارد.»

این مصاحبه توسط آنا کاربایوسا انجام شده و نخستین‌بار در ال پایس منتشر شده است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۷
حسام حسین‌زاده

(در ستایش سیاست رهایی‌بخش)

حسام حسین‌زاده

 

زامبی –این «دیگریِ» اخلاق‌ستیز، نیمه‌نیچه‌ای و خودمدار که «بیش‌مرده» است اما هنوز در مقام نمودگار مرگ و قساوت به زندگی ادامه می‌دهد- استعاره‌ای مناسب برای نوعی جدید از اقتدارطلبی است که سیاست امروزین ایالات متحد را قبضه کرده است. در این نوع اقتدارطلبی، ارضای بی‌مهار خویشتن به هنجار مصوب بدل می‌شود و مسائل عمومی در قالب خشم و جنون خصوصی مضمحل می‌گردند. قاعدۀ بازار به بیش‌مرده مجال می‌دهد تا قدرتی بی‌سابقه را در جامعۀ امریکا به کار گیرد و فرهنگ مدنی و سیاسی را تقریباً یکسره در خدمت سیاستی بازسازی کند که به تقسیم‌بندی دوست و دشمن دامن می‌زند، همچنان که دموکراسی به فضاحت سرمایه‌داری کازینویی بدل می‌شود –یعنی به حد اعلای سرشکستگی‌ای.

هنری ژیرو[۱]

 

این یادداشت نه دربارۀ زامبی‌ها که دربارۀ سیاست رهایی‌بخش است. اما این سیاست می‌خواهد رهایی از چه کسانی را برایمان به ارمغان بیاورد؟ زامبی‌ها! اینجا تلاش می‌کنم مختصات اصلی سیاست رهایی‌بخش را به بحث بگذارم. مبنای این بحث، کتاب پداگوژی برای رهایی: گفت‌وگوهایی دربارۀ دگرگونیِ آموزش(۲) اثر پائولو فریره و ایرا شُر است. فریره و شُر آنجا مستقیماً دربارۀ سیاست رهایی‌بخش کلام چندانی به زبان نمی‌آورند، اما با کمی تعمق در پس استدلال‌هایشان می‌توان رگه‌هایی از چیستی و چگونگی سیاست رهایی‌بخش را یافت.

۱) گفت‌وگو: سرآغاز هر شکلی از رهایی، گفت‌وگو است. ما در فضا-زمان‌های متفاوت با مسائل مشابهی دربارۀ جایگزین‌های رهایی‌بخش روبرو هستیم. آنگاه که همۀ طرفین درگیر در این وضعیت، درگیر شکلی از گفت‌وگو شوند، یعنی گفت‌وگو کارآمد بوده است. گفت‌وگو تحقق سیاسی‌اش را درون خودش دارد. اما اینکه آیا می‌توانیم خوانندگان و ناظران گفت‌وگو را به میدان بیاوریم، به پویایی هر گفت‌وگو بستگی دارد. «گفت‌وگو به خودی خود آفریننده و بازآفرین است.» هر سوژۀ سیاسی در تعامل با مخاطبان خود در سطحی وسیع‌تر خود را بازآفرینی می‌کند. به یک معنا، در گفت‌وگو هرکس «خوانندۀ» دیگری است. به همین دلیل از خلال گفت‌وگو می‌توانیم خودمان را تغییر دهیم. در گفت‌وگو باید بتوانیم خوانندگانمان را پریشان کرده و آنان را با اندکی تردید روبرو کنیم. آنگاه گفت‌وگو ابزاری خواهد بود برای تحقق سیاست رهایی‌بخش.

حسام حسین‌زاده

ادوار لویی، ترجمۀ حسام حسین‌زاده

 

مقدمه ژاکوبن: یادداشت ادوار لویی، یکی از درخشان‌ترین رمان‌نویسان جوان فرانسه، بر تحقیرهای روزمره و خشونت وحشیانۀ زندگی در فرانسه تأکید می‌کند. منتقد دولت امانوئل مکرون، حامی جسور اعتراضات «جلیقه زردها» است که جرقۀ آن با افزایش قیمت سوخت خورد و در هفته‌های اخیر سراسر کشور را درنَوردیده است. به‌طور خاص، نویسنده به مبارزه با تلاش‌های رسانه‌ای برای لکه‌دار کردن معترضان تحت عناوینی چون «کوتوله‌های مملکت» و مخالفان احمقِ پیشرفت برخاسته است. در این متن، لویی علناً اعلام می‌کند «آنان که به جلیقه زردها توهین می‌کنند، در حال توهین به مردمی همچون پدرم هستند.»

***

چندین روز است که در تلاشم متنی دربارۀ و برای جلیقه زردها بنویسم، اما نمی‌توانم. چیزی در تحقیر طبقاتی و خشونت شدیدی وجود دارد که در حال خفه‌کردن این جنبش است و مرا هم فلج کرده. چون به‌وضوح احساس می‌کنم من شخصاً هدف [تحقیر و خشونت] قرار گرفته‌ام.

برایم سخت است شوکی را وصف کنم که وقتی اولین تصاویر از جلیقه زردها را دیدم، حس کردم. در عکس‌هایی که مقالات را همراهی می‌کرد، بدن‌هایی را دیدم که تقریباً هرگز در فضای عمومی و رسانه‌ای ظاهر نمی‌شوند –بدن‌هایی که به‌واسطۀ کار، فرسودگی، گرسنگی، تحقیر دائمی از سوی حاکمان و طرد اجتماعی و جغرافیایی ویران شده‌اند. بدن‌ها و دست‌هایی خسته، پشت‌هایی خمیده و چهره‌هایی درهم‌شکسته را دیدم.

البته، دلیل آنکه این‌قدر منکوب شدم، نفرتم از خشونت جهان اجتماعی و نابرابری بود. اما علاوه بر این و شاید به‌طور خاص، از آن رو بود که بدن‌هایی را که در تصاویر می‌دیدم شبیه [بدن] پدرم، برادرم، خاله‌ها و عمه‌هایم بود. آن‌ها شبیه بدن‌های خانواده‌ام و ساکنان روستایی بودند که در کودکی در آن زندگی می‌کردم. بدن‌های مردمی که فقر و بدبختی سلامتی‌شان را ویران کرده است. مردمی که –به‌درستی- مداوماً و روزبه‌روز در دوران کودکی‌ام تکرار می‌کردند، «ما هیچ ارزشی نداریم، هیچ‌کس درباره‌مان حرف نمی‌زند.» به این دلیل است که شخصاً احساس کردم هدف تحقیر و خشونتی از سوی بورژوازی قرار گرفته‌ام که بلافاصله خود را بر سر این جنبش کوبید. برای من، به شخصه، هر کسی که به یک جلیقه زرد توهین کرده، در حال توهین به پدرم بوده است.

حسام حسین‌زاده

اکونومیست، ترجمۀ حسام حسین‌زاده

 

مقدمۀ مترجم: از دیرباز بحث‌های زیادی دربارۀ نقش سازمان‌های بین‌المللی در گسترش و تعمیق سرمایه‌داری و افزایش محرومیت کشورهای حاشیه‌ای در جریان بوده است. نقشی که این سازمان‌ها همواره در مواضع رسمی خود تا حد امکان انکار کرده و هر کجا نسخه‌ای برای کمک به گسترش سرمایه‌داری داده‌اند، آن را در قالب نظریات اقتصادی گنجانده‌اند تا نشان دهند در مقابل این علمِ «بی‌طرف» کاری از دست کسی ساخته نیست و همه باید مطیع آن باشیم. اما افشاگری‌ها نشان داده، پشت پرده اتفاقات دیگری در جریان است. به نظر می‌رسد کارشناسان و سیاست‌گذاران این نهادها به خوبی می‌دانند در راستای تأمین منافع چه کسانی عمل می‌کنند. نمونه‌ای از این افشاگری‌ها، نامه‌ای بود که مجلۀ اکونومیست در۱۹۹۲ منتشر کرد. هرچند این نامه در آن سالیان آنقدر که باید در جهان دیده نشد، اما حدود دو دهۀ بعد اکوسوسیالیست‌هایی چون میشل لووی دوباره در آثارشان به بخش‌هایی از این نامه ارجاع دادند تا بیشتر و بیشتر خوانده شود. در واقع، نویسندۀ امریکایی نامه[۱] که از ۱۹۹۰ تا ۲۰۱۰ چندین منصب مهم در سطوح ملی و بین‌المللی داشته، بی‌هیچ تعارفی، نگاهش به جهان، انسان، محیط‌زیست، عدالت و… را شرح می‌دهد. نگاهی که باعث می‌شود هر انسان آگاهی به خود بلرزد. متنی که مجلۀ اکونومیست منتشر کرد، بی‌هیچ کم‌وکاستی در ادامه می‌آید.

حسام حسین‌زاده

پابلو ایگلسیاس، ترجمۀ حسام حسین‌زاده

 

هیاهوی بحران مالی سال ۲۰۰۸ رشته‌ای از پیامدهای سیاسی پیش‌بینی‌نشده را، به‌ویژه در اروپا، تولید کرده است. نیروهای چپ رادیکال چطور می‌توانند به بهترین نحو به این چالش بی‌سابقه واکنش نشان دهند؟ هدف در اینجا بیانِ تحلیلی است که استراتژیِ سیاسیِ پودموس در اسپانیا را شکل داد: این‌که ما که هستیم، از کجا می‌آییم و به کجا می‌خواهیم برویم. این همچنین فرصتی برای صحبت با صدای خودم، خارج از قالب مصاحبه‌های رایج در رسانه‌ها است. از نقش‌های ترکیبی‌ام به عنوان دبیر کل حزب و متفکر علوم سیاسی و نظریه‌پرداز، اولی بدون دومی ممکن نمی‌شد. این یکی از ویژگی‌های مشخصه‌ی پودموس است.

در مواجهه با وضعیت سیاسی بی‌سابقه‌ای که به‌واسطه‌ی بحران منطقه‌ی یورو ایجاد شده، نقطه‌ی آغاز ما شناختی از شکستِ چپِ قرن-بیستمی بود، که پیش از این توسط New Left Review منتشر شد.[۱] «قرن کوتاه» هابزباوم، از انقلاب بلشویکی تا سقوط دیوار برلین، هرچند وحشت از فاشیسم، جنگ و خشونت استعماری را به چشم دید، اما همچنان دورانی از امید و پیشرفت اجتماعی بود. پس از سال ۱۹۴۵، برنامه‌های اجتماعی در کشورهای پیشرفته‌ی سرمایه‌داری، بازتوزیع محدود ثروت و استانداردهای زندگیِ بالاتر را برای بخش عمده‌ای از طبقه‌ی کارگر به ارمغان آوردند، به خصوص در جاهایی که در آن اتحادیه‌های کارگری قدرتمند بودند. انقلاب‌های روسیه و چین ناتوانیِ خود را در ترکیب بازتوزیعِ اقتصادی با دموکراسی نشان دادند، اما پیشرفت‌های انکارناپذیری را در نوسازی و صنعتی‌سازی ایجاد کردند؛ قدرت نظامی شوروی، که مسئولیت عمده‌ی شکست نازیسم را برعهده داشت، اثباتی بر توسعه‌ی اقتصادیِ آن نیز بود. در دوره‌ی پس از جنگ، اتحاد جماهیر شوروی وزنه‌ای واقعی در برابر مداخله‌گری ایالات متحده بود. اگر جنگ سرد دولت‌های غیرمستقل بلوک شرق را ایجاد کرد، فضا را برای جنبش‌های ضداستعماری جهت به‌مبارزه‌طلبیدن هژمونیِ ایالات متحده نیز باز کرد، و به حمایت از دولت‌های رفاه و گسترش حقوق اجتماعی در غرب یاری رساند.

از دهه‌ی ۱۹۷۰، واشنگتن و دیگر قدرت‌های غربی مجموعه‌ی جدیدی از سیاست‌ها را برای اداره‌ی مشکلات روبه‌رشد اقتصادهای‌شان به‌کارگرفتند: سرکوب اتحادیه‌های کارگری، قدرت‌دادن به بخش‌های مالی، خصوصی‌سازیِ دارایی‌های عمومی و افزایش سرعت انتقال تولید به مناطق کم‌دستمزد، همراه با استقرار نظام بدون پشتوانه‌ی دلار. سقوط بلوک شوروی کمک بزرگی نه‌تنها به «اجماع واشنگتن»، بلکه به برتریِ سرمایه‌ی مالی در اتحادیه‌ی اروپا بود. این امر در پیمان ماستریخت شکل قانونی به خود گرفت، که به موجب آن کشورهای عضو با واگذاریِ حاکمیت پولی به یک بانک مرکزیِ اروپاییِ «مستقل» موافقت کردند. معیارهای هم‌گرایی و «پیمان ثبات» که پول واحد جدید را محدود می‌کرد، نشانگر هژمونیِ رو‌به‌رشد آلمانِ متحد درون پروژه‌ی اروپا بود؛ سیاست‌های اقتصادیِ کلانِ ملی محدود به کاهش هزینه‌های عمومی، تحمیل محدودیت دستمزد و پیش‌بُرد خصوصی‌سازی بود. بسیاری از مبارزات دهه‌های گذشته در اروپا را می‌توان موضعی دفاعی در برابر فرسایش مداوم حاکمیت ملی دید. در این زمینه‌ی [سرشار از] شکست برای چپ‌های موجود، تفکر انتقادی تا حد زیادی از پراکسیس سیاسی جدا شد – امری که در تضاد کامل قرار دارد با روابط ارگانیکِ میان تولید نظری و استراتژیِ انقلابی که مشخصه‌ی اوایل قرن بیستم بود. در این کار، استادن حرفه‌ای دانشگاه جای رهبران سیاسی رادیکال را گرفتند. در واقع مضامین تفکر انتقادیِ معاصر پیوندی عمیق با شکست تاریخی دارد.

حسام حسین‌زاده